وحید
« داری دل میزنی ، دل میکنی تو کم کم من بهت حق میدم ، من حالتو میفهمم نبض احساستو میگیرمو حالت خوش نیست این دفعه نیت من خیره تو فالت خوش نیست »
وحید
به یاد تو: درست مثل یک برکه ، آرام و ساکتم این روزها سنگ نینداز و آشوبام نکن ! فقط بگذار ، عکسات آرام و نرم ، توی دلم بیفتد .
وحید
همانند سربازی که از جنگ برگشته
محتاج نوازش دست هایت هستم!
باور کن که دلتنگی دلتنگی....
دلتنگی مرگ تدریجی است
وحید
عشق یعنی بعد از یه دعوای مفصل، از روی لجبازی گوشی رو بذاری روی سایلنت و بری زیر پتو. بعد هر چند دقیقه یه بار یواشکی گوشهی پتو رو کنار بزنی و زل بزنی به سقف، تا ببینی نوری از گوشی افتاده روی سقف یا نه ؟؟؟
وحید
در بعضی از تفاسیر نوشته شده است که سلطان روم نامه ای خدمت امیر المؤمنین علی بن ابیطالب(ع) نوشت و از سر درد عجیبی که به آن مبتلا شده بود گله کرد و معالجه را خواستار گردید.آنچه اطباء مداوا کرده بودند ، فایده نکرده بود و لذا از وصی پیغمبر(ص) چاره اش را جویا شده بود. نامه اش که رسید حضرت علی (ع)کلاهی را به قاصد داد و به او فرمود که هر وقت سلطان سردرد گرفت، این کلاه را بر سرش بگذارد. پس از رسیدن کلاه به سلطاه، هرگاه به سردرد مبتلا می شد، طبق سفارش حضرت، کلاه را بر سر می گذاشت و سر آرام می گرفت، دو سه مرتبه که به سر درد مبتلا شد و آن را بر سر گذاشت و آرام گرفت، به فکر افتاد که ببیند علی(ع) چه کرده است که این طور این کلاه اثر می کند. دستور داد آن را شکافتند، دید لای آن نوشته شده است: بسم الله الرحمن الرحیم فاتحةالکتاب، شهید آیت الله دستغیب
وحید
مردی نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد و شکایت کرد که همسایه ها مرغابی مرا می دزدند و نمیدانم کیست. حضرت سلیمان وقتی مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت: یکی از شما مرغ همسایه را می دزدد و داخل مسجد می شود در حالتی که پر او بر سرش است. مردی دست بر سر کشید ... حضرت گفت: بگیرید که دزد اوست.--- هزارو یک نکته، علامه حسن زاده آملی
وحید
شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ٩ دینار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که ١٠ دینار بدهد که عدد تمام باشد . در این وقت ، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید . پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت : باشد، همان ٩ دینار را بده ، قبول دارم.
وحید
خدایا: من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری! پس ای خدا! هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج یاری تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهربانی تو ، و در یک کلام ... محتاج توام !
وحید
هر چه بیشتر میخواهمت دورتر میشوی، بر گرد قول میدهم دیگر دوستت نداشته باشم
وحید
قرارمان ایــــــن نبود، چتر مان دو تا شود وقتی باران در انحنای روزهای پاییزیمان تند تند می بارد ...
وحید
بزرگتر که شدیم مدادهایمان هم تکامل یافتند تبدیل به خودکارهایی بی رحم شدند تا یادمان بدهند که هر اشتباهی پاک شدنی نیست! اکنون اینجایم با پاک کنی یادگار از کودکی میخواهم پاک کنم این مشق کهنه ی اشتباه را ! ولی نمیتوانم ...
وحید
"عاشق" که میشوی ،
همه چیز "بی علت" می شود ...
و تمام دنیا "علـت" میشود ،
تا "عـشق" را از تو بگیرد ..
وحید
دیروز کودکی در امتداد کوچه های پر از بی کسی این شهر شلوغ
دست تمنایی به سویم دراز کرد
خالی تر از تمامی آرزوهای کودکانه
دنیا عوض شده است
کودکان به دنبال نان اند و ما به دنبال عشق
vali injori nistaaaaaa
13 سال و 11 ماه و 27 روز و 11 ساعت و 13 دقيقه قبلپس چی جوریه؟
13 سال و 11 ماه و 27 روز و 11 ساعت و 11 دقيقه قبلinjori nist dge !
13 سال و 11 ماه و 27 روز و 4 ساعت و 3 دقيقه قبل