وحید
حتــــی [!] کفش هم اگه تنگ باشه ... زخــــــم مـــــی کنه .... وای بــحال وقـتی که ... دل تنــــــگ بــاشــه ... / .
وحید
نقـش یـــک درخــت خشک را در زنـدگی بازی میکـنم ! نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن پـیــر…
وحید
دنیا پر از تباهی است، نه به خاطر وجود آدمهای بد، بلکه به خاطر سکوت آدمهای خوب .../.
وحید
در عجبم! راننده نیستم! اما هرکس به من می رسد مسافر است ...
وحید
مدت هاست که ؛ روزه ی عشق گرفته ام !! اذان افطارش را تو بگو . . . !
وحید
"مرد" که باشی ... نه چهره ی زیبا میخواهی ، نه اندام برجسته ! بلکه یک قلب می خـــــواهی که فقط و فقط برای تو باشد ..
وحید
هنگامی که چشمانت را ندارم در تاریکی زندگی می کنم ...
و هنگامی که خنده هایت را ندارم در سکوت ...
مانند مومنی که کسی خدایش را کشته باشد ...
من دلیلی برای زندگی ندارم !
من به تو محتاجم ...
چون یک درخت به باران چون انسان به فراموشی چون تاریکی به روز ...
کاری نمی توانم بکنم چون عشق تو به من غلبه کرده است و من همواره به تو محتاجم ...
برای دانستن این که شب ها آسمان زیباست !
برای اینکه بهتر از آنچه هستم باشم !
برای اینکه بدانم زمان کوتاه است !
و من همواره به تو محتاجم ...
وحید
پشیمان میشوی روزی ... ولی آنروز من دیگر ندارم پای برگشتن... بمان امروز تا شاید... نمیرد شاپرک هایت... تو گفتی ناجی ات هستم ... ولی امروز تنهایم... گمان بود تنها شاپرکها دور گل گردند... ندانستم که گاهی خارها هم عالمی دارند
وحید
وقتی بهانه ای را برای دیدارت به چنگ می آورم دلم می خواهد تمام بهانه های دنیا نصیبم شود تا با هر بهانه تو را نزدیکتر به خود احساس کنم ! دستهایت را محکمتر در دستهایم بگیرم نفسهایم پر شود از نفسهای تو و نگاهم را در نگاه مهربانت غرق کنم ! اما روزگار همیشه با دل من همراه نیست و گاهی مدتهای طولانی تو را از نگاهم دور می سازد و من می مانم و خاطره های گذشته ! چه دلتنگ می شوم و چه از خود بی خود وقتی بهانه ای برای شکستن فاصله ها و پایان تمام دوری ها نمی یابم ! اما همیشه به همین دور از تو بودن ها دل خوش و امیدوارم ! زیرا همین امیدواری باعث شده تا باور کنم که روزی این دوری ها پایان می یابد انتظار تمام می شود و من با بهانه ای دیگر دوباره تو را در کنار خود دارم
وحید
بعضی آدمها یهو میان... یهو زندگیت و قشنگ میکنن... یهو میشن همه ی دلخوشیت... یهو میشن دلیل خنده هات... یهو میشن دلیل نفس کشیدنت..! بعد همین جوری یهو میرن... یهو گند میزنن به آرزوهات... یهو میشن دلیل همه ی غصه هات و همه ی اشکات... یهو میشن سبب بالا نیومدن نفست..
وحید
چشمانت را برای زندگی می خواهم
اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش
و پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم
خیالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را برای پرستش
وحید
گاهی جریان زندگی، آنقدر سخت می شود که کار از توکل کردن به خدا و کمک خواستن از او می گذرد... گاهی زمان، آنقدر سخت می گذرد، که نه دلداری، دردی را دوا می کند و نه صبر... گاهی آنقدر تنها میشوی که حرف های دیگران، برایت پوچ و مبهم می شود... گاهی فکر می کنی مخصوصا در بازی زمانه گرفتار شدی، طوری که دیگر راه گریزی نیست... می دانم، آنقدر زندگی برایت سخت می شود که تنها، فکر نیستن آرامت می کند، فکر مردن... ولی یک چیز را خوب می دانم، خداوند زمانی به فریادمان می رسد، که حتی در خیالمان هم تصور نمی کنیم، فقط باید بخواهیم... با تمام وجود...
وحید
هیچوقت ، کسی رو که دوست داری ، به خاطر غرورت از دست نده ، همیشه سعی کن ، غرورت رو ، به خاطر کسی که دوست داری ، از دست بدی...
وحید
گفت : قول بـــده ... گفتم چه قـــولی؟ گفت : که هر وقت یاد من افتادی بخــــندی ... رفــــت ... همه فکر کردن اونقدرا هم دوســش نداشتم که فقط خندیــــدم... که همــــش خندیدم...
وحید
کی از وزرا پسری کودن داشت، پیش دانشمندی فرستاد که او را تربیت کند تا عاقل شود. مدتی تعلیمش کرد، موثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که این پسر عاقل نمی شود، مرا نیز دیوانه کرد. قطعه: چون بود اصل گوهری قابل تربیت را در او اثر باشد هیچ صیقل نکو نخواهد کرد آهنی را که بد گهر باشد سگ به دریای هفت گانه مشوی که چو تر شد، پلیدتر باشد خر عیسی گرش به مکه برند چو بیاید هنوز خر باشد! (شیخ اجل سعدی)