وحید
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.* انیشتین
وحید
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند. (مونتسکیو)
وحید
ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی میترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!
وحید
یکی هست مرتضی پاشایی رسید
وحید
رابطه دو چشم با هم: آیا از رابطه دو چشم باهم آگاهی دارید؟ هیچ گاه یکدیگر را نمی بینند با هم مژه میزنند با هم حرکت میکنند با هم اشک میریزنند باهم می بینند با هم می خوابند با ارتباط عمیق با هم شراکت دارند ولی وقتی یک زن را می بینند یکی چشمک میزنه و دیگری نمیزنه ! نتیجه اخلاقی قضیه: زنها توانائی قطع هر ارتباطی را دارند !
وحید
چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟
وحید
در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میکنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.
وحید
سه چیز را از هم جدا کن: عشق، هوس و تقدیر چون اولی مقدس است و دومی شیطانی اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی
وحید
همیشه به یاد داشته باش: اگر در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار اگر در سفره ای نشستی شکمت را نگه دار اگر در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار اگر در نماز ایستادی دلت را نگه دار
وحید
دو چیز را همیشه فراموش کن:
خوبی که به کسی می کنی
بدی که کسی به تو می کند
وحید
در انبوه صداهای دودزده کافه های تکرار... وقتی بیصدا به اسپرسوی مقابلت خیره میشوی... ناخواسته از چشمانت ابدیتی میسازی ... تلخ..بی پایان..تیره.. و افسونگر...!
وحید
نقــاش بـاشـی! چـقــدر می گیـری بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟ بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم... نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟
وحید
با بغض میگوید : زن که باشی گاهی بی دلیل اشک میریزی و با تمامی تلاشت...ریز ریز خرد میشوی ...! آرام اشکش را پاک میکنم با صدای خسته میگویم : مرد که باشی بیشتر و بیشتر تلاش میکنی بی صدا خرد میشوی حق اشک ریختن هم نداری ...!
وحید
اشکی که بی صداست
پشتی که بی پناست
دستی که بسته است
پایی که خسته است
دلی که عاشق است
حرفی که صادق است
شعری که بی بهاست
شرمی که اشناست
دارایی من است
ارزانی شماست