#زندگی شاید یک خیابان درازه ٍٍکه هر روز زنــی با زنبیلی از آن می گذرد ، زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد، زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد ،زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناکٍٍ دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کٌلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر ؛زندگی شاید آن لحظه مسدودی است که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت. . .
منم تعجب کرده بودم اومدم پروفایلت که وقتی با موبایلت خط تیرهٍٍ ارسال میکردی
چه قدر لایکـــ میخورد اره راس میگه چون اون موقع سرعت دنبالر خوب بود
ولی الان افت سرعت داره
اکثرٍٍ کاربران دنبالر ناراحت ان از سرعت نمیدونم چی هس ...
-------------
وَ از نظر ٍٍ دیگه واقعا پست بود
/ویژگی های #ازدواج در بین #ترکمن ها: 1)مثل ِ دیگه گروه های مسلمان، ازدواج با محارم را حرام می دونن. 2) مرد ترکمن مجاز هس با دختر یا زن غیر ترکمن ازدواج کند. 3) زن یا دختر ترکمن مجاز نیست که با مرد یا پسر غیر ترکمن ازدواج کند. 4) ترکمن ها داماد را #کوراکن و عروس را #گِلین میگن. 5- اگه زنی بیوه بشه حق داره که یه سال در سوگ شوی خویش بنشینه. بعدِ از یه سال ، پدر و مادر یا برادران ، حق دارن که او را دوباره شوهر بدهند./ هنوز که هنوزه ِ عروسی بین ترکمن ها سنتی برقرار میشه/
چه خوب اره بجنورد هم زیاده هس
من خودم بچه بجنورد شیروان مشهد ام
اره خیلی زیبا قشنگ ان
هم ترکمن ها هم ترک ها
والبته کرد ها هم سنتی برگزار میکنن عروسی رو ولی یکم فرق میکنه با عروسی ترکمن ها و...
مرسی
اره دیگه این سنت ها نباشه یه چیزی کم ِ انگار.
اری
هستن کسانی بر طبق سنت= سادگی-ساده زیستی و...
وهمچنین کسانی هم هستن بر طبق سنت نیستن اینم که زنگی روز مره گی که اصراف در عروسی ها خیلی زیاده
اونم مثلا درتهران
مثلا فلانی میاد یه ماشین میگیره به ماشینش یه گل و... 1 میلیونی میزنه
اخه چه لزومی داره
یا در مورد غذا هم این چنین
زیاد دیدم همش اصراف
اصلن هم فایده ای نداره
عروسی و زندگی باید ساده باشه
ساده منظورم زیاده ریخت و پاش نباشه بهتره و....
که میدونی چی میگم/
/
ارغوان شاخه همخون مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند کورسویی ز چراغی
رنجور قصه پرداز شب ظلمانی ست نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است آفتابی هرگز گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است اندر این گوشه خاموش فراموش شد
ه کز دم سردش هر شمعی خاموش شده باد رنگینی در خاطرمن گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد می گرید چون دل من که چنین خون آلود هر دم از دیده فرو می ریزد ارغوان این چه راز ی است که هر بار بهار با عزای دل ما می آید ؟ که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است وین چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید ؟ ارغوان پنجه خونین زمین دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس کی بر این درد غم می گذرند ؟ ارغوان خوشه خون بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار تو برافراشته باش شعر خونبار منی یاد رنگین رفیقانم را /بر زبان داشته باش تو بخوان نغمه ناخوانده من ارغوان شاخه همخون جدا مانده من.../
.