امید: آرزوهایم را در کوله باری ریخته و با خود حمل می کنم نمی دانم تا کجا باید رفت اما من میروم زیرا امید را از دست نخواهم داد شاید روزی دست یاریگرش کوله بارم را سرشار از از آرزوهای دست نیافته ام کند اری ...
ننه گلاب و بابا حیدر پیرزن و پیرمرد مهربان و زحمتكشی بودند كه یك مزرعه و دوتا الاغ داشتند. اسم یكی از الاغها خاكستری و اسم دیگری گوش بلند بود. الاغها برای ننه گلاب و باباحیدر كار می كردند و بار می بردند و گاهی هم به آنها سواری می دادند.
توی مزرعه یك گاو شیرده هم بود كه گوساله ی قشنگی داشت. اسم گاو خال خالی و اسم گوساله اش چشم سیاه بود. ننه گلاب و بابا حیدر یك مرغدانی پر از مرغ و خروس داشتند ومرغها هر روز برای آنها تخم می گذاشتند.
زندگی توی مزرعه آرام و یكنواخت بود. حیوانها هر روز از خواب بیدار می شدند،گاو علف می خورد و ننه گلاب شیرش را می دوشید.گوساله این طرف و آن طرف می دوید و بازیگوشی می كرد. مرغها و خروسها دانه می خوردند و قوقولی و قدقدا می كردند.الاغها بار می بردند و سواری می دادند. ننه گلاب و باباحیدر هم توی مزرعه گندم می كاشتند و زمین را آبیاری می كردند تا گندمها رشد كنند و از یك خوشه ده ها دانه ی گندم سبز شود. بعد هم باكمك چندتا كارگر، گندمها را درو می كردند و به آسیاب می بردند تا آرد كنند.
یك شب كه خال خالی و چشم سیاه و خاكستری و گوش بلند توی طویله دور هم نشسته بودند، خال خالی خمیازه ی بلندی كشید و گفت:« ما....ما...چقدر حوصله ام از این زندگی سر رفته! كاش یك اتفاق جالب می افتاد!»
گوش بلند سرش را تكان داد و عرعری كرد و گفت:« آره ، من هم مثل تو حوصله ام سر رفته و منتظر یك اتفاق جالب هستم.»
خاكستری خندید و گفت:« عر...عر..عر.. به زودی اتفاق جالبی میفته و یك كرّه الاغ كوچولوبه جمع ما اضافه میشه!»
چشم سیاه موموكنان پرسید:« كی؟ كی كرّه الاغ به جمع ما اضافه میشه؟»
خاكستری گفت:« من به زودی یك بچه به دنیا میارم كه می تونه همه مون را سرگرم كنه، اما باید كمی صبركنید.»
همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند و از آن روز به بعد لحظه شماری می كردند تا كرّه الاغ به دنیا بیاید. سرانجام روزی انتظار به سر رسید و خاكستری كرّه الاغ كوچولوی بامزه ای به دنیا آورد. كرّه ی كوچولو خیلی زود شروع به شیطنت و بازیگوشی كرد. گوشها و دمش را تكان می داد وعرعر می كرد وشیرمی خورد. چشم سیاه مرتب دور و برش می گشت و مومو می كرد و می خواست با كرّه الاغ شیطان كه اصلاً نمی توانست یك جا بند شود ، بازی كند. آنها دنبال هم می دویدند و شادی می كردند.
شب كه همه توی طویله دور هم جمع شدند، خال خالی مقداری علف تازه آورد و جلوی آنها گذاشت وگفت:« به افتخار تولد كرّه الاغ كوچولو می خواهیم جشن بگیریم.» بعد رو به خاكستری كرد و گفت:« خانم خاكستری، تولد كرّه ات مبارك، بذار براش یه آواز بخونم.» و اینطور خواند:
كرّه الاغ كوچولو
تولدت مبارك
شیطون و بامزه ای
تولدت مبارك
كرّه خری ماشالا
الاغ میشی ایشالا
چشم سیاه و گوش بلند و خاكستری هم با او دم گرفتند:
كرّه خری....ماشالا
الاغ میشی ....ایشالا
ننه گلاب و باباحیدر صدای بلند حیوانات را شنیدند، به طویله آمدند و حیوانات را دیدند كه دور هم نشسته اند . فهمیدند كه آنها جشن گرفته اند. كمی ایستادند و به آوازشان گوش دادند و برایشان دست زدند وبعد رفتند.
از آن روز به بعد كرّه الاغ كوچولو در كنار خاكستری و گوش بلند به باباحیدر و ننه گلاب كمك می كرد و با شیطنتها و شیرین كاریهایش باعث شادی دیگران می شد.
چشم سیاه هم از اینكه یك همبازی پیدا كرده بود، خوشحال بودو گاهی با كرّه الاغ كوچولو آواز می خواند و صدای ما..ما.. و عرعر آنها درتمام مزرعه به گوش می رسید.
از تو عبور میکنم فقط نگاه میکنی من اشتباه میکنم تو هم گناه میکنی ازم عبور میکنی ببین سقوط میکنم به من نگاه کن بزن (بگو چرا نگام نکردی...؟!) فقط سکوت میکنم