***رفاقت چیست***رفاقت یعنی تا وقتی پول داری باهاتم... رفاقت یعنی تا وقتی وسیله زیر پاته باهاتم... رفاقت یعنی از هر حرفی که بهت زدم سوء استفاده کنی... رفاقت یعنی موقع دردسر منکر همه چیز بشی... رفاقت یعنی من همه چیز را بهت بگم ولی تو نه... و تو از همه گفته های من به سود خودت استفاده کنی... رفاقت یعنی خودت را پیش همه با کوچیک کردن من بزرگ کنی... رفاقت یعنی حرفت پیش من یه جور باشه و پیش بقیه یه جور دیگه... رفاقت یعنی دستت دور گردن من باشه... و من غافل از اینکه این دست دار منه... رفاقت یعنی وقتی بهتر از من پیدا کردی... خداحافظ... رفاقت یعنی من گریه کنم تا تو بخندی... رفاقت یعنی... هیچی ولش کن شاید همه رفاقتا اینطور نباشه... همون بهتر که بگم... رفاقت یعنی تو حرف بزن من سکوت میکنم... این است انصاف رفاقت
ما ""مـــرد"" هستیم! دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است!!! صورتمان ته ریشى دارد!!! گاهی دلگیراز بی وفایی ها ، اما دلمان دریــــاست! ... جـــاىِ گریـــــه کردن به بالکن میرویم و اب و هوائی عوض میکنیم!!! ... ... ما با همــــان دستان پهن و زبرتو را نوازش میکنیم!!! دریایی از گرفتاری هم باشیم ،ولی.. با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسیم ونوازشت میکنیم.. تو آرام شوى!!! آنقــــدر مارا نامــــرد ""نخوان""!!! آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتمان را""نسنج""!!! فقط به ما ""دلت را بده"" تا زمین و زمان را برایت بدوزیم!!
یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد عابری این تابلو را دورمیدان دیده است یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است می روم از شهر این دل سنگهای کور دل یک نفر بر ریش ما دلریشها خندیده است
گنجشک با خدا قهر بود. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد….. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟
لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش را بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت … های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
***تاوان بی وفایی***با اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد. شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم. از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد میپذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار میکشد شرح شروط را. تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را میباید ببخشی. زن با کمال میل میپذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم
لیکن تنها به یک سوالم جواب بده. زن میپذیرد. “چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی. زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟ مرد با آرامی گفت :آری. زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست. زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد. نامهای در کیفش بود. با تعجب بازش کرد. خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر میکردم احمق باشی ولی نه اینقدر. نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد. برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود. تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی. پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد. صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمی کردم اینقدر احمق باشی.این روزها می توان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریههای سنگینشان نجات یابند !
من قصه ی خزانم من رنگ زردزردم من طرح یک سقوطم من رونوشت دردم دنیا جهنم است ومن غرق رنج وغصه با خاطرات زشتتم همیشه در نبردم پاهای خسته دارم قلبی شکسته دارم یخ بسته قلبم اری من سرد سرد سردم راهی به خود ندارم درگیر غصه هستم بخت سیاهم این است بیراهه در نوردم عادت به قلب تنها با هستی ام سرشته من نقش یک شکستن من مرد قصه گردم
وقتي 15 سالت بود و من بهت گفتم كه دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زير انداختي و لبخند زدي... وقتي كه 20 سالت بود و من بهت گفتم كه دوستت دارم سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از اين كه منو از دست بدي وحشت داشتي وقتي كه 25 سالت بود و من بهت گفتم كه دوستت دارم .. صبحانه مو آماده كردي وبرام آوردي ..پيشونيم رو بوسيدي و گفتي بهتره عجله كني ..داره ديرت مي شه ادامه درد دیدگاه............
خاکم نکنيد بزاريد اونم برسه***بزاريد اونم ببينم وقتي به حرفم ميرسه خاکم نکنيد هنوزم عشقم رو نديدم *** اينهمه اماده شدم يه کفن دورم کشيدم تابوته منو بزاريد اونم بگيره*** حس کنم عاشقمه وقتي که گريه اش ميگيره اشکاي اونو کي به جاي من کنه پاک***خداحافظ عشقم که منو بردن زير خاک خاکم بزاريد اونم ببينه***پيکر آشفته ي من بيرمق روي زمينه خاکم نکنيد بگيد حالا که مردم *** تو اين جشن خشک و خالي اونو به خدا سپردم بعد از رفتنه من دو سه روز تنهاش نزاريد***روي سنگ قبرم آيينه و شمعدون بزاريد ميبيني عشق ما دوتا عاشق تو مرد...