عاشق تو بودن برام افتخاره اگه تو نباشی دلم بی قراره دلم بی قراره واسه با تو بودن می خوام که دستات و بگیرم دوباره ستاره ی من شو تو شبای سردم نیستی که ببینی چقدر پر دردم کجایی عزیزم دنبالت بگردم بی تو تک و تنهام چاره ای ندارم از غم نبودت همیشه بیمارم تو خاطراتم باش تو من و باور کن حیف که دیگه نیستی اینجا با من سر کن ***V.S***وحید***
***دلتنگی های یه زن از زبان خودش ***پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟" سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!" در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!" در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی! تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم ...***V.S***وحید***
تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
***یک دردودل دخترونه***براساس واقیعت***دنیای بی وفایی است***اره دیگه***چند هفته پیش بود که داشتم توی خیابون راهنمایی ( یک خیابون در بالا شهر ) قدم میزدم و برای خودم چرخی میزدم و به مغازه ها نگاه میکردم تا اینکه تصمیم گرفتم برم اون ور خیابون و اون طرفم یک نگاهی بندازم از پله برقی که داشتم میومدم پایین دیدم پسری که جلوم روی پله برقی وایستاده بود یکدفعه خورد زمین و چندتا چرخش زد و کف سنگ فرش های پیاده رو پهن شد همه ی پسر دخترایی که اونجا جمع بودن کلی بهش خندیدن ولی من نزدیک بود برای این اتفاقی که براش افتاده بود اشکم در بیاد .***V.S***وحید***
زود رفتم بالای سرش و دستشو گرفتم و گفتم : داداشی بلند شو چیزیت که نشده ؟
طفلک از شدت خجالت که بقیه بهش میخندن اینقدر سرخ شده بود که حد نداشت
وقتی بلند شد آب معدنی که دستم بود بهش دادم تا دستاشو بشوره چون خونی شده بودن و بعد وسایلشو از رو زمین براش جمع کردم
ادما هنوز در حال خندیدنو مسخره کردنش بودن منم اینقدر از دستشون عصبی شدم که همچین نگاه غضبناکی بهشون کردم که به قول یک بنده خدایی همشون خودشونو نزدیک بود خیس کنن
آخه همه بهم میگن رومینا تو عصبی نمیشی عصبی نمیشی عصبی نمیشی ولی وقتی عصبی میشی یک جوری نگاه میکنی که ادم حس مرگ بهش دست میده .
خلاصه دستام خیس کردم و خم شدم و شروع کردن به پاک کردن خاک های پاچه ی شلوارش
پسره بهم گفت شانسو میبینی الان یک ملاقات مهم دارم با رئیس شرکتمون دارم که این بلا سرم اومد
بهش گفتم ناراحت نباش داداشی شلوارت که تمیز شد لباستم که چیزیش نشده فقط دستت خونی شده که اونم یک زخم سطحی یک کمم عجله کنی زود میرسی
خندید و گفت ممنونم خیلی لطف کردی و بعد با صورت سرخ که همچنان خیس عرق بود از خجالت کیفشو از دستم گرفت و رفت
اون شب دلم از ادما خیلی گرفت از همشون بدم اومد که به جای اینکه کمکش کنن فقط دست به کمر گرفتن و خندیدن
خلاصه اون شب گذشت و منم به کل فراموش کرده بودم
تا اینکه امرزو صبح زود از خواب بیدار شدم و آماده شدم برم یک جایی برای کار اداری
با یک آدم که خیلی مطرح توی اداره ی صدا و سیما قرار داشتم قرار بود برم یکی از داستانام بهش نشون بدم و در موردش کمی صحبت کنم
خیلی عجله داشتم وبا سرعت باد قدم بر میداشتم و تند تند میرفتم
یک مغازه ای بود که داشت تازه درست میشد و پیاده روی جولوی مغازه سنگ فرشی نداشت و همش خاک و سنگ ریزه بود و جولوشم صاحبای مغازه با دوستاشون که هفت هشتا پسر سوسول بودن وایستاده بودن و حرف میزدن و در مورد مغازشون بحث میکردن
منم هواسم به گوشیم بود و داشتم پیامک هایی رو که دیشب بهم زدن چک میکردم
همه ی اون پسرا شروع کردن به خندیدن و منو مسخره میکردن و تیکه مینداختن بهم
از شدت خجالت هیچ دردی احساس نمیکردم فقط مثل لبو سرخ شده بودم
و یکدفعه پسری که داشت از پیاده رو رد میشد منو دید و دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت : آبجی چی شد چرا یکدفعه این طوری شد ؟؟؟
من که از خجالت مثل لبو سرخ سرخ شده بودم گفتم : هیچی فکر کنم پام پیچ خورد
اون لاتای پی سروپا همچنان در حال خندیدن بودن که یکدفعه پسره همچنان نگاه غضبناکی بهشون کرد که خنده رو لبای همشون یخ زد
بعد از ماشینش که یک متر جلوتر پارک شده بود یک شیشه آب اورد و دستامو شست و دستشو تر کرد و شروع کرد به پاک کردن خاک های مانتوی من و دلداری دادنم که چیزی نشده
از اتفاقی که برام افتاده بود بی نهایت متعجب بودم چون پسره همون کارایی رو میکرد که من برای اون بنده خدایی که اون شب افتاده بود وسط زمین کرده بودم
دقیقا همون حرفایی رو که من به اون زده بودم میزد و همون دلداری هایی که من به اون پسر میدادم میداد
حتی خانومشم از ماشین پیاده شد و گفت اگر روزه نیستی برات چیزی بیارم بخوری یا اگر میخوای برسونیمت جایی که میخوای بری
ولی من در حیرت و خجالت فقط سکوت کرده بودم و دلم میخواست از دردی که در ناحیه پاهامو دستام احساس میکردم گریه کنم
تا اینکه طاغت نیاوردم و آروم آروم اشک ریختم
پسره نگاهی به صورتم انداخت و اشکامو که دید خندید و گفت : آبجی مارو ببین که با این سنش داره گریه میکنه بابا چیزی نشده فقط تقصیره یک سنگ کوچولو بود که رفت زیره پات ، بی خیال آبجی فراموشش کن
خانومشم اشکای منو پاک میکرد و دلداریم میداد که تو سر وقت به قرارت میرسی و حتی اگرم شده خودمون میرسونیمت
و امروزم گذشت و اگر اون دوتا فرشته یکدفعه جلوم سبز نمیشدن من این قرار مهم که سالها منتظر همچین روزی بودم از دست میدادم
طفلکی ها منو زود رسوندن سر قرار و لباسامو برام مرتب کردن و دستو صورتمو شستن و صحیح و سالمم دوباره منو برگردوندن نزدیک خونمون (هر چند که اون رئیس بی عاطفه که باهاش قرار داشتم امروز به علت حادثه ای که براش اتفاق افتاده بود به موقع حاضر نشد و باهام تماس گرفت که قرار میوفته برای بعد از ماه رمضون و منم کلی توی این ماه نفرینش کردم )
وقتی همچین مسئله ی کوچیکی رو به خاطر کمک من دوباره تکرار کرد و به من کمک شد حتما تو کارا و عمل های دیگه هم همین اتفاق میوفته و یعنی همین تکرار و تکرار و تکرار
و اون وقت بود که به این حرف ادم بزرگا پی بدم که همیشه میگن به هر دست بدی به همون دستم میگیری
وقتی جریان برای خانواده تعریف کردم کلی خندیدن و گفتن این مرد و خانومی هم که پیدا شدن فقط برای جبران کمکی بود که تو به اون پسر بیچاره توی خیابون کردی
حالا به عقیده هایی که همیشه داشتم بیشتر پی میبرم
چون همیشه بزرگترا بهم میگفتن به کسی اعتماد نکن تو خیابون به غریبه لبخند نزن با ادما حرف نزن با کسی دوست نشو همه ی ادما رو لازم نیست دوست داشته باشی و ....
ولی من همیشه به کوته فکر بودنشون میخندیدم و میگفتم
اعتماد کن تا بهت اعتماد کنن
دوست داشته باش تا دوستت داشته باشن
کمک کن تا بهت کمک کنن
لبخند بزن تا بهت لبخند بزنن
مهربون باش تا باهات مهربون باشن
دوستشون باش تا دوستت باشن
آره دنیا مثل یک جبره هر کاری بکنی اونم باهات میکنه
اونم جبران میکنه
چون این خاصیته دنیایه
پس همیشه:
بخندین
شاد باشین
کمک کنین
خوشحال باشین
اعتماد کنین
برای من بیچاره هم دعا کنین که دوباره توی همین ماه رئیسه باهام قرار بزاره
***زن***قوی ترین زن جهان هم که باشی... وقت هایی هست ... که دستی باید لمس ات کند... تنی ... تنت را داغ کند... و لبی... طعم لبت را بچشد ... مستقل ترین زن جهان هم که باشی... وقت هایی هست... که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد... که آرام رانندگی کنی ... و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی... مسافرترین زن دنیا هم ... دست خطی می خواهد که بنویسد برایش... " زود برگرد "... طاقت دوری ات را ندارم...
***آرزوهای دیروزم و حسرتهای امروزم***نمیدانم چرا مینویسم.شاید دیگر حرف زدن را فراموش کرده ام شاید صدای خودم را هم فراموش کرده ام.شاید در مقابل سکوت وحسرت زنانه ام ،انگشتانم راوی قصه پر غصه ام شده اند.شاید.... من خوب نیستم .نه .دیگر نمی توانم به دروغ بگویم حالم خوب است.من اصلا خوب نیستم. این سردرد ها و تب و خونریزی از بینی چطور میتواند نشانه از خوب بودن باشد؟؟؟؟ بابا،مامان منم دخترتان.کم کم دارم از ذهنتان فراموش میشوم.شمارا به خدا گوش کنید.من درد دارم .مادر.پدر منم دخترتان میخواهم با شما حرف بزنم.قول میدهم مثل این 4سال مرا نبینید اما محض رضای خدا فقط یکبار دردم را گوش کنید مامان پرده های جدید خانه ات مبارک باشد.مامان خسته از خانه تکانی برای عید نباشی. میدانم برای شام شب عید تلاش میکنی تا پسرها و عروسها و نوه هایت مثل هر سال دورت جمع شوند و سال را تحویل کنید. مادر زمانی که سفره را پهن میکنی به یاد من هم هستی؟آیابرای من هم بشقاب میگذاری؟؟؟؟***V.S***وحید***
مادر وقتی بچه هایت دور هم جمع میشوند جای خالی مرا میبینی؟با چشمانت هر طرف دنبال من میگردی مادر؟
ازخودت پرسیدی دخترکم چه میکند؟چه برای خوردن دارد؟آیا حالش خوب است؟آیا اصلا اوهم شب عید دارد؟
نه مادر .میدانم که برایتان از غریبه ها هم نامحرم تر هستم.می دانم که مثل همیشه سهمی از داشتن تو ندارم مادر.
چه شد که 9 ماه به دل کشیدن من برابر شد با 27 سال فارغ شدن از من مادر؟
منهم از جنس تو بودم پس چرا محکوم به گناهکاریم کردی؟مگر من به خواست خودم به دنیا آمدم .تو خواستی که من آمدم.
دختر بچه ایی که مادرش همیشه در مسافرت بود و به جای آغوش مادرش باید ماه به ماه در کنار برادرانش زندگی میکرد.
هیچوقت به این موضوع فکر کردی که دختر مادر میخواهد.آرزو داشتم یکبار در آغوشت گریه کنم.یکبار از آرزوهایم برایت بگویم.موهای بلندمشکیم را شانه کنی سرمرا بر زانویت بگذارم و بگویی دخترم.اما نکردی مادر.اصلا یادت میاید که مرا مادرانه نوازش کرده باشی؟نه یادت نیست .هدیه ایی که برایت با پس انداز هرروز خرجی مدرسه ام که برایت خریدم را یادت هست.من هنوزهم ماجرای آن روزت را خوب به یاد دارم.هنوز یادم است که چطور بدون ترحم به تن ضعیفم مرا کتک میزدی .هنوز صدایت که از میخواستی خودم مرگم را انتخاب کنم و من به تو التماس میکردم را یادم است.هنوز چشمانت را زمانی که شال گردن را دور گردنم پیچیده بودی فشار میدادی
به یاد دارم مادر.و تو بی خیال از دختربجه ضعیف 8 ساله ات که چطور از شدت درد و تنگی نفس از حال رفت.هیج میدانستی دخترت 20 سال است که شبها کابوس کشته شدنش به دست مادرش را میبیند؟؟؟من از تو بودم.از گوشت تو .از پوست تو.از خون تو.چقدر برایم حسرت بود که باهم بیرون برویم.خرید برویم.اما تو هیچوقت نخواستی بفهمی دخترت کی بزرگ شد و کی خانوم شد.تو که میدانستی من اجازه ندارم هیچ دوستی داشته باشم پس چرا خودت دوستم نبودی.چرا مادر باور نکردی که محرم اسرار دختر مادرش است.هنوز هم صدایت را که دختر پاک خودرا با زشترین القاب آذین میکردی را فراموش نکرده ام.القابی که بارها و بارها به خاطر شنیدنشان و نسبت دادنشان به من از خدا
آرزوی مرگ میکردم و تو بی پروا در حضور برادران سنگدل و پدرم آنهارا بر زبان میاوردی مادر.نمیدانستی هر بار که بهمن میگویی تو ناخواسته بودی و صلاحی بود در دست اطرافیانم چطور من قطره قطره دوب میشوم.مادر من به چه گناهی محک
محکوم بودم که تو بودی اما من از داشتن تو محروم بودم.وحتی امروز هم اگر دختری را در کنار مادرش میبینیم بغض میکنم حسرت میخورم.چه بی رحمانه از من گرفتی حق مادر داشتن را و حق مادر شدن را.
بابا هرچند هفته ایی یکبار میایم و از دور تماشایت میکنم اما همیشه دلتنگت هستم.بابا میدانم تو هم دلت برای من تنگ شده اما نمی توانی به زبان بیاوری
بابا میگویند دخترو پدر علاقه عجیبی به یکدیگر دارند.بابا هنوزم تنها مرد زندگی من تو هستی.باور میکنی بابا که شبها چطور وقتی به تنها عکسی که ازتو دارم خیره میشوم تمام خستگی کار و دردهایم را فراموش میکنم.انگار عکس تو برای من باارزش ترین چیزی است که من در این خانه همیشه تاریک دارم.
من با عکست حرف میزنم و درد دل میکنم اما چرا تو همیشه مثل سابق ساکتی و فقط مرا نگاه میکنی.هیچ دانستی که چقدر دوستت دارم بابا حتی بیشتر از خودم چرا همیشه ساکت بودی ؟چرا صدای ناله و کمکم را زیر مشت و لگد پسرهایت میشنیدی اما کر بودی.بابا تو به پاکی و نجابت من ایمان داری میدانم پس چرا دخترت را مثل همیشه تک و بی یاور میان این گرگ بازار رها کردی.بابا تو میدانی دخترت مثل یک مرد چگونه تورا سربلند کرده اما چرا به زن وپسرانت نشان نمیدهی که پدر من هم هستی؟
مگر نه اینکه من به خواست تو برای رها شدن از دست آنها به اجبار ازدواج کردم.بابا بیا و هویت مرا حفظ کن.من دیگر آرام آرام دام از پا می افتم .بیا از این بره معصومت در مقابل این زندگیه سنکدل و مردمش مراقبت کن بابا.تو که میدانی من چقدر برای نگه داشتن زندگی ام به شوهرم التماس کردم.تو که دیدی چشم کبود و لب پاره دخترت را و دیدی
دخترت چگونه تلاش میکند تا زندگیش را از او نگیرند.بابا به خدا تنها بودم و کفشهایم از بازی پله های دادگاه پاره شده بودند.و حتی میدانستی که دخترت چقدر به وجود تو نیاز دارد
اما بازهم نبودی؟یک زن تنها و جوان چطور میتوانست حقش را بگیرد؟جز اینکه حقش را ببخشد ولی شرافتش را نفروشد؟و تو با اینکه دخترت را میشناختی به خواست همسر و پسرانت اورا به جرم مطلقه شدن و بخشیدن مهریه اش درهای خانه ات را به رویش بستی.بابا حال این منم .همان زن جوانی که روزی به خاطر خواست تو که گفتی ازدواج کن
تا از دست مادرو برادرانت آزاد بشوی و نفس بکشی تن دادم اما به فرق اینکه دخترت برای همیشه فراموش کرد که یک زن است و نیازهای زنانه اش را در محضر طلاقش
دفن کردهیچ وقت خبردار شدی بعد از ترد کردن دخترت او چطور 1 سال در خوابگاه دانشجویی هم در بهترین دانشگاه درس خواند و هم کار کرد.اصلا فهمیدی که من چطور خرج تحصیلم و خوراکم را از کارکردن درشرکت خدماتی نطافتی درمیاوردم.اما با همه اینها عشق من به تو کم نشد حتی زمانی که در تاریکی خوابگاه مرحم بر روی دستان زخمی ام میگذاشتم.
وبرادرانم.در مقابل اینکه هیچوقت از شما خوبیومهربانی ندیدم وهمیشه بنا به تفکرات غلط و سطحی شما من متحمل رفتارها و غرور جوانی شمابودم اما همیشه تحمل نداشتم حتی کوچکترین فکری شمارا آزار دهد.هیچوقت مرا به چشم یک خواهر ندیدید و در ذهنتان دختری از من تندیس کرده بودید که واجب به خراشیدن و سوهان کشیدنش.یادتان است
چقدر این پرنده بی بال و پر را در قفس خانه محبوس میکردید و تمام حق مرا به اینکه بتوانم دوستی داشته باشم ویا حتی به عروسی اقوام بروم به خاطر فرهنگ و باور غلطتان ازمن گرفتید.ویا درب خانه اتان را به جرم سرنوشتم به روی من بستیدو سفره اتان را جمع کردید .اما امروز خوشحالم که استاد دانشگاه ودکتر صدایتان میکنند.لقب مهندس گرفتید و
هر کدام از طریق حمایت مادر و مدرک درسی و خرج پدر نوع لباس پوشیدن و شکل و ظاهر و برای همسران و فرزندانتان افکارتان عوض شد.اما جناب آقایان به خودتان بپرسید هنگامی که خواهرمان به خاطر تنوع طلبی و بی مسئولیتی و کتکهای شوهرش به تنهایی از حق خود دفاع میکرد ما کجا بودیم.در پی خرید خانه یا تولد همسرمان یا مسافرت تفریحی خارج از کشور و یا وسط کنفرانس و سمینار.و 4 سال است با تمام این خوشیها خواهرمان را اگر در جایی ببینم نمیشناسیمش چرا که عکسهایش را از دیدمان برداشتیم دریغ از اینکه او همان خواهر پاک و معصوم درون عکس است.
و یکبار از روی صداقت و مردانگی به خودتان بگویید او هم میتوانست خانواده داشته باشد و مثل ما در کنار پدرو مادر و همسر و فرزند طعم خوش زندگی را به دهان بکشداما تنها هویتی که به او بخشیدیم این بود
(دختری کوچک با آرزوهای دیروزش را زنی با حسرتهای امروزش ببینیم)
***او یک زن است،نه جنس دوم***او یک زن است،نه جنس دوم، نه یک موجود تابع، نه یک ضعیفه نه یک تابلوی نقاشی شده... نه یک عروسک متحرک برای چشم ... ... چرانی نه یک کارگر بی مزد تمام وقت... باور داشته باش او هم اگر بخواهد، می تواند خیانت کند بی تفاوت وبی احساس باشد بی ادب وشنیع باشد بی مبالات وکثیف باشد اگر نبوده ونیست نخواسته و نمی خواهد... ***V.S***وحید***
***20دلیل که به دختر بودنت افتخار کنی!!!- 1-هیچ وقت مجبور نیستی به تعداد موهای سرت بری خواستگاری.کافیه فقط یه “بله” کوچولو بگی اونم با هزار منت و ناز و کرشمه. ۲- به سادگی آب خوردن می تونی چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازی.(روشش رو خود خانما بهتر می دونن.پس نیازی به نوشتن نیست!!) ۳- هیچ موجود دیگه ای مثل تو تا این حد ریزبین و بادقت نیست که در یک نگاه، مارک کفش زری خانم یا مدل موهای کبری جونو بفهمه. ۴- خوب می تونی نقش بازی کنی. ۵- آنقدر زود همه چی رو می گیری که شش سال زودتر از اقایون به تکلیف می رسی. ***V.S***وحید***
۶- بزرگترین پوئن:خیالت از بابت سربازی راحته!صد سال سیاهم که دانشگاه قبول نشی ککتم نمی گزه.
۷- تو اماکن عمومی با خیال راحت می تونی جیغ و داد راه بندازی چون به هر حال کی وجودشو داره که رو یه دختر صداشو و احیانا خدایی نکرده دستشو بلند کنه؟!!
۸- در تاریخ جهان به زیرکی معروفی.
۹- می تونی هزار بار هم فیلم رومئو و ژولیت رو ببینی و باز گریه کنی.
۱۰- و مهم تر اینکه هیچ وقت از گریه کردنت خجالت نمی کشی.
۱۱- یه چیز باحال:هم دامن می پوشی و هم شلوار!
۱۲- بهشتم که زیر پای امثال شماست.
۱۳- فقط تویی که می دونی بوی خاک بارون زده تو شبای پاییزی چه جوریه.
۱۴- از قدیم گفتن:پشت هر مرد موفقی زنی باذکاوت بوده.
۱۵- هیچ کی نمی دونه دقیقا تو فکرت چی می گذره؟فروید، پدر روانشناسی جهان گفته:بزرگترین سوالی که هرگز پاسخ داده نشده و من هم هرگز پاسخ ان را نیافته ام این است که یک زن چه می خواهد؟
۱۶- چند تا از جنگ های بزرگ تاریخ جهان به خاطر عشق شدید مردها به جنس تو بوده.
۱۷- نماد الهه عشق، زیبایی، جنگ و عقلانیت در یونان باستان به شکل زنه.
۱۸- یادت باشه که خداوند، تمام جهان رو به خاطر برکت وجود یک زن افرید.(خانم فاطمه زهرا)
۱۹- با اینکه از مردا ضعیف تری ولی لازم نیست صدتا کلاس کاراته و تکواندو و از این جور چیزا بری…به یه چنگ و گیس کشی بسنده می کنی.
۲۰- هزار جور مدل خنده ،داری که هر کدوم رو یه موقع تحویل بقیه می دی.
ع:د:دختــــــری از جنــــــس رویــــــا::نمیدونم چی بگمو از کجا شروع کنم بابام ناجی و غواص و رئیس تربیت بدنی و کلی سمت دیگه به اسرارش از بچه گی شنا یاد گرفتمو الانم ناجی و مربی و شنا و شناگر خوبی ام یه روز بارونی داشتم از استخر بر میگشتم چتر همراهم نبود تو راهه برگشتم یه دفتر مهندسی بود جلوش واستاده بودم و منتظر ماشین یه آقایی ازش بعد 15 مین اومد بیرون گفت خانم فلانی پدرتونو میشناسم چترو قبول کنید با کلی اصرار قبول کردم و چند دقیقه بعدش ماشین گیرم اومد و رفتم. هفته بعدش یکشنبه شاگرد داشتم تو راه بردم چترو دادم گذشت تا یه ماهه بعدش از طریق یکی از هم کارام واسم پیغام فرستاد و بلاخره باهم دوست شدیم اسمش حامد بودو مهندس الکترونیک و با دامادش دفتر مهندسی داشتن خیلی امتحانم کرد اوایل حتی بهم گفت خونم حومه شهره و بابام معتاده از این حرفا اما من واسم مهم نبود خیلی دوستش داشتم
خیلی . . . 9
بعد 5 ماه با یه ماکسیما جلو پام ترمز کرد اولش نگاه نکردم کیه منتظرش بودم
بعد انقد دیگه صدام کرد تا دیدم حامده
وای خدا باورم نمیشد
این اون حامده؟
رفتیم تو پارک 20 دقیقه تو شک بودم
بهم گفت امتحانم کرده و کسی تا حالا از این امتحان سر بلند بیرون نیومده
گفت چقدر دوسم داره و مثله همیشه گفت چقدر بدون من تنهاست
همه دوستاش وقتی ما رو با هم میدیدن نخ میدادن
همیشه میگفت به خودم حسودیم میشه که فرشته ای مثه تورو کنار خودم دارم
جز یه دسته گل کادوی دیگه ای ازش قبول نکردم
تا فکر نکنه چشمم دنبال پولو چاپیدنشه
اولین ساگرد دوستیمونم اومد و من کنکور دادم و تهران قبول شدم اما بابام ناراحت بود نرفتم و رشت مهندسی it شروع کردم به خوندن
الانم انصراف دادم البته معادل واحدای پاس شدمو گرفتم
بخاطر همین آَشغال که میدونم این تاپیکو میخونه
یه هفته ای میشد دعوا مینداخت و من جو رو آروم میکردم
تا یه روز ناهار بعد دانشگاه اومد دنبالم بهم خیلی رک گفت یک هفته بهت وقت میدم فکر کنی یا س ک س یا جدایی
منم یه چک محکم نثارش کردم برق از چشاش پرید قرمز شده بود همه ساکت شده بودن و میز ما رو نگاه میکردن
تا در ورودی کافی شاپ ده بار کم مونده بود زمین بخورم
بعد از 4 ماه منتو خواهش باهاش آشتی کردم
اما دیکه اون مهشید نبودم که قربون صدقش برمو روزی هزار بار بهش بگم مواظب خودت باش
کارمم شده بود گریه های شبونه و خود خوری
خیلی باهاش سنگین تا می کردم
یه روز گفت میخوام برم آلمان پیش خواهرم منم گفتم سفر بخیر ولی تا یه هفته غذام آب بود
رفتو ماه پیش برگشت (8 ماه از رفتنش میگذشت)
خیلی عوض شده بود
کارش شده بود التماسم
محل کار بابام رفت
محل کار مادرم
من نمیخواستمش
مشکل اینجا بود
در به در شده بودم هر قبرستونی میرفتم عین سایه دنبالم بود 3بار پلیس گرفتش
انگار نه انگار 2 بار پسر عمو هام زدن نا کتش کردن
هنوز عاشقش بودم . . .
صورت زخمیشو دیدم نا خود آگاه صورتم خیس اشک شد
نذاشتم ببینتم و سریع رفتم
ولنتاین رفته بودم تسویه حساب دانشگاه واسم 49 تا گل رز فرستاد خشک شده بودم
یه کارت روش بود نوشته بود آخریشو دست خودت میدم
ولی گلشو قبول نکردم و اومدم خونه
چند روزی غیبش زده بود تا اینکه دیشب به خط دائمم زنگ زد نمیدونم شمارمو از کجا پیدا کرده بود
انگار مست بود
بهم گفت حالم از قیافت بهم میخوره
روز به روز زشت تر میشی
برو گمشو
بدبخت
یه زمانی واسم از تو قشنگ تر نبود اما الان از قیافت متنفرم
هیچ وقت اونجوری که من خواستم آرایش نکردی و لباس نپوشیدی
ازت بدم میاد
و
پرونده عشقم بسته شد
از چهره خودم انقدی نا امید شدم که انگار همه مردم دنیا جمع شدنو اینو بهم گفتن
دلم واسه قلبم میسوزه
واسه احساسم
واسه عمری که پای عشقش تباه کردم
مرا دختر خانوم می نامند:مرا دختر خانوم می نامند مضمونی که جذابیتش نفس گیر است دنیای دخترانه من نه با شمع نه با عروسک معنا پیدا نمیکند ونه با اشک و افسون اما تمام اینها را در بر میگیرد من نه ضعیفم نه ناتوان چرا که خداوند مرا بدون خشونت و زور و بازو میپسندد اشک ریختن ضعف من نیست قدرت روح من است اشک نمیریزم تا توجهی را جلب کنم با اشکم روحم را میشویم خانه بی من سرد و ساکت است چراکه شور و حال زندگی با صدای بلند حرف زدن و موسیقی گوش دادن نیست زندگی ترنم لالایی آرمش بخشی را میطلبد که خدا در جادوی صدای من نهفته است من تنها با ازدواج کردن و مادر شدن نیست که معنا میگیرم من به تنهایی معنا دارم معنای عمیقی در واژه ی دختر بودن است اگر فرهنگ غلط و کوتاه نظری مرا ضعیفه میخواند باز هم قوی تر از قبل از پشت همین واژه سربلند میکنم و لبخند میزنم چرا که خداوند مرا دختر افریده و همین برای من کا[!]ت...
زن ام کردند وقتی هنوز بالغ نشده بودم... چشمانم برای یک بار هوس را ندیده بود... وقتی دست هایم عروسک رویا را .. هنوز در آغوش نگرفته بود.. انداختند چادر سفیدی با مردی که فقط... هم خوابی و بچه می خواست... مادرم کردند بدون آنکه بدانم زن چیست؟؟؟ سجده نشستم خدا را تا فرزندم زن بعدی نباشد....
زن که باشی ترس های کوچکی داری ! از کوچه های بلند ، از غروب های خلوت و از خیابان های بدون عابر می ترسی ! ... از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف... در کوچه پس کوچه ها می چرخند ، می ترسی ! از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان ... جلوی پاهایت ترمز می کنند و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند....! زن که باشی ترس های کوچکی داری ، به بزرگی همه ی بی عدالتی هایی که ... به جرم زنانگی محکومت می کنند .
بگزار اعتراف کنم! هر بار اومدم كه چیزی بنویسم! از تو و اون روزا! وقتی که به نبودنت فکر کردم! دستم لــــرزید و قلمم شکست! من بی تو عاشقانه نمینویسم! من بی تو ! عاشقی نمیدونم تا میخوام به کسی بگم که دوستش دارم! پروانه ای می آیدو درست می نشینه روی موهام! از آن روزها... فقط و فقط و فقط رنگ چشم هات مونده توی نگاهم! همین و بس! نه دیگر تنم هوس نوازش دستاتو رو می کنه و نه دلم هوای عاشقانه هات رو ! تو نیستی! قدم زدن زیر باران برای چه؟! تو نیستی عکس های پر بوسه برای چه؟ تو نیستی اصلا چرا زندگی؟ یک سال گذشت از آخرین نامه ام برات! اصلا خونديش؟؟؟ و هنوز هم پافشاری میکنم به فراموش کردنت! تند تند مینویسم که این نامه تموم شه! غافل از اینکه یاد تو هرگز پایاني واسه من نداره! من اصلا نقطه های پایان را هرگز نگذاشته ام! که حالا بخوام.. باران یا برف چه فرقی میکنه وقتی همه فصل ها به من و تو حسود بودند؟ فلانی میدانی؟ به دنبال چیزی شبیه چشم هات میگردم بین این ها! و نیست چیزی شبیه چشم هات! شبیه اون رنگین کمان نگاهت! که بی تابم میکرد...! ساده بگم اومده بودم که اعتراف کنم! هر چقدر هم که
بزرگ شده باشم! هر چقدر هم كه مرد باشم!
هرچند سال هم که بگذره! من هنوز تو اون روز ها زندگی میکنم!
و راضیم به همین خاطرات سیاه و سفیدی که ازت برام مونده !
به همین عکس هایمان! دو نفره هایمان! عاشقانه هایمان!
...
.......
.........
............
...............به همينو به همين دلخوشم .........
مي دوني ميخوام يه اتاق باشه گرمه گرم تو باشي...من باشم كف اتاق سنگ باشه... سنگ سفيد تو منو بغلم كني كه نترسم كه سردم نشه ...كه نلرزم اين جوري كه تو تكيه دادي به ديوار پاهاتم دراز كردي من اومدم نشستم جلوت و بهت تكيه دادم با پاهات محكم منو گرفتي دو تا دستاتم دورم حلقه كردي بهت ميگم چشماتو ميبندي؟؟؟ ميگي آره بعد چشماتو مي بندي بهت ميگم برام قصه مي گي؟؟؟ تو گوشم؟؟؟ مي گي آره بعد شروع ميكني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن يه عالمه قصه طولاني و بلند كه هيچ وقت تموم نميشه ميدوني؟؟؟ ميخوام رگمو بزنم رگ خودمه ! مچ دست چپمو ! يه حركت سريع يه ضربه عميق !! بلدي كه؟ ولي تو كه نميدوني ميخوام رگمو بزنم تو چشماتو بستي نميدوني من تيغ و از جيبم در ميارم
نمي بيني كه من سريع ميزنم
نميبيني خون فواره مي زنه رو سنگ هاي سفيد
نمي بيني كه دستام ميسوزه
لبم رو گاز ميگيرم كه نگم آخ
كه تو
چشماتو باز نكني
من رو نبيني
تو داري قصه ميگي دستمو ميزارم رو زانوم
خون مياد رو دستم
ميريزه رو زانوم
از زانوم ميريزه رو سنگ ها
حيف كه چشمات بسته هستش و نمي بيني
قشنگه مسير حركتش
خون كه داره ميره با خودش جونه من رو هم ميبره
تو بغلم كردي
ميبين كه سردم شده
محكم تر بغلم ميكني كه گرمم شه
ميبيني تا منظم نفس ميكشم
تو دلت ميگي : آخي !! دوباره نفسش گرفت
مي بيني هر چي محكم تر بغلم ميكني سردتر ميشم!!
مي بيني ديگه نفس نميكشم
چشماتو باز ميكني
من مردم
ميدوني؟؟؟
من ميترسيدم خودمو بكشم
از سرد شدن
از تنهايي مردن
از خون ديدن
وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم
مردن خوب بود
آروم آروم تو بغلت جون دادم درست عينه قصه ها
گريه نكن ديگه
من كه ديگه نيستم چشماتو بوس كنم
بگم: خوشگل شديا !!
بعدش تو وسط گريه هات همون جوري بخندي
گريه نكن ديگه
دلم ميشكنه ............ نشكنش .......خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يادته كه گفتي ميخوام تنهات بزارم فكرش رو هم نكردي منم خدايي دارم يادته نشستم برات گريه كردم؟ ميگفتم نباشي بي تو سرده دستم تو گفتي مهم نيست منم ديگه خيلي خستم كشيدي دستتو محكم از دستم گفتي دوره برات غريبه هايي هستن ولي من باز به خيال خودت هنوز مستم خودت هم ميفهمي كه چه اشتباهي كردي ميدوني كه سخته بخوام تو رو ببخشم تو گذاشتي رفتي منو با خطراتم مشكلي گذاشتي رو همه ي مشكلاتم چقدر بهت گفتم نزن اتيش به جونم ولي گوش نكردي مو در اورد زبونم