سید وحید حسینی
کاغذهای درونم تمام شده اند بس که می نویسم و به آخر نمی رسد، قصّه ی این دلتنگی مچاله ام می کند نبودنت..
سید وحید حسینی
میل مرگی عجیب در من است مثل شباهت سین به اصوات سادگی مثل شباهت زندگی به نون و القلم... و الکاف مثل شباهت پروانه و پری مثل شباهت عشق به حرف عین، به حرف شین، به حرف قاف یا بازی وازه با معنا چه می دانم! هرچه هست، همین است: از همه گریزانم، از همهمه گریزانم. دیگر سر هیچ بازاری نخواهم رفت دیگر برای هیچ کسی آواز نخواهم خواند (تا زنده ایم، نگرانیم. وقتی هم که می میریم باز چشمهامان یک سو را می نگرند..!) اما ای کاش میان آن همه شد آمد شب و روز ما راه خود را می رفتیم، تو سوی من بودی و من سوسوی تو بودم. اصلاً به کسی چه مربوط که من بالای خواب دریا گریسته ام یا در گمان کودکی از خواب گریه ها؟! من از این همه گریزانم از این همه همهمه گریزانم....
سید وحید حسینی
نه مرادم ، نه مریدم ، نه پیامم ، نه کلامم ، نه سلامم ، نه علیکم ، نه سپیدم ، نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم ، نه زمینم ، نه به زنجیرِ کسی بستهام و بردۀ دینم نه سرابم ، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم ، نه حقیرم ، نه فرستادۀ پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم ، نه بهشتم که چُنین است سرشتم این سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ... حقیقت نه به رنگ است و نه بو ، نه به های است و نه هوی نه به این است و نه او ، نه به جام است و سبو گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را : آنچه گفتند و سُرودند ، تو آنی خودِ تو جان جهانی گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود اسرارِ نهانی همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای همهمه ای تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی