دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

vahidsamin

vahidsamin
مرد - مجرد

دنبال‌شدگان

(57 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(96 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

vahidsamin
vahidsamin

خیابانهای تنهایی دلی ولگرد میخواهد / و آوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد / برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت / ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد ؟

vahidsamin
vahidsamin

شبگردي مي‌کنم. اما صداي نفس‌هايت را از پشت هيچ پنجره و ديواري نمي‌شنوم. آسوده بخواب نازنينم، شهر در امن و امان است ... تنها خانه‌ي من است که در آتش مي‌سوزد.

vahidsamin
vahidsamin

بگو با من چه کردی مهربانم،که ابری شد تمام آسمانم ،بیا آتش بزن خاکسترم کن،بدون تو نمی خواهم ..نمی خواهم ..بمانم.!

vahidsamin
vahidsamin

سلام..چه شب قشنگیهههههههههه.....

vahidsamin
50411422175277955695.jpg vahidsamin

من از این همه زیبایی در قالب تو ..فقط ان قلب پر از احساس را میخواهم..ظاهرت را چشم ها میبینند..انچه را از همه تنهاست فقط میخواهم..

vahidsamin
vahidsamin

نفرت احساس غريبي است اما معمولآ نثار کساني مي کنيم که زماني دوستش مي داشتيم..

vahidsamin
vahidsamin

احساس میکنم امشب خیلیا روی بیرون رفتن از خونه...جواب دادن تلفن...یا حتی اومدن به دنبالر رو هم نداشته باشن...خدایا بهشون رحم کن...........

vahidsamin
vahidsamin

گاهی به فکر مهاجرت میکنم از تمام خاطراتی که برایم به یادگار به جاگذاشتی ..کاشک پرستو بودم.!

vahidsamin
vahidsamin

حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌ آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌ با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌ در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌ آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌ آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو می‌توانم مایه‌ی ـ گهگاه‌ـ دلگرمی شوم‌ میل‌، میل توست‌، امّا بی تو باور کن که من‌ در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم

vahidsamin
vahidsamin

امروز را به باد سپردم امشب کنار پنجره بیدار مانده ام دانم که بامداد امروز دیگری را با خود می آورد تا من دوباره آن را بسپارمش به باد...

vahidsamin
vahidsamin

سلام ظهرتون بخیررر..

vahidsamin
vahidsamin

چیست این باران که دلخواه من است ؟ زیر چتر او روانم روشن است . چشم دل وا می کنم قصه یک قطره باران را تماشا می کنم : در فضا، همچو من در چاه تنهائی رها، می زند در موج حیرت دست و پا، خود نمی داند که می افتد کجا ! در زمین، همزبانانی ظریف و نازنین، می دهند از مهربانی جا به هم، تا بپیوندند چون دریا به هم ! قطره ها چشم انتظاران هم اند، چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند .

vahidsamin
vahidsamin

خدای من! چقدر دوست دارم که وقت مناجات خدای من بخوانمت، الهی … ربی … این حس مالکیت، این که تو خدای من هستی … انگار همه ی حفره ها و جاهای خالی را پر می کند

vahidsamin
vahidsamin

در آنجا برفراز قله ی کوه دو پایم خسته از رنج دویدن به خود گفتم در این اوج دیگر صدایم را خداخواهد شنیدن به سوی ابرهای تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم زدل فریاد کردم که ای خداوند من اورا "دوست دارم دوست دارم"

vahidsamin
vahidsamin

یااالله...سلام.