vahidsamin
حالا مدتی ست ذهنم را خالی کرده ام از خیال و دلم را از امید نشسته ام لب ایوانِ روزمرگی و نگاه می کنم به این روزها که برای خودشان می روند رسیده ام به بی حسی به بی تفاوتی.... رسیده ام به حس برگی که می داند باد از هر طرف که بیاید سرانجامش افتادن است..
vahidsamin
به لبهایم مزن قفل خاموشی که در دل قصه ای نا گفته دارم ز پایم باز کن این بند گران را که از این سودا دلی آشفته دارم..
vahidsamin
به وسعت ندیدن نگاهت خسته ام. چگونه بشکنم ثانیه های سنگین انتظار را ..سلام..
vahidsamin
دریـا نیستـــم ... امـــا ، دل که میزنــی به مـن.. بیکـــرانه میشـــوم ...!
vahidsamin
زندگی آن هنگام زیباست که آدمی بداند فکری بخاطرش در هیاهوست..سلام.
vahidsamin
این بارونم عجب حوصله ای داره...چشه نمیدونم..
vahidsamin
سکوتت بلندترین فریاد عالم است و گوشم دیگر طاقت فریادهای تو را ندارد...
vahidsamin
روی آن شیشه تبدار تو را "ها" کردم...
vahidsamin
باید رها كرد ، باید یك طور غریبی قید همه چیز را زد و نشست یك گوشه و حرفی نزد ، باید آرام بود خیلی آرام . باید به سهراب گفت ؛ برادر چشمها را هر چقدر هم كه بشوئی هیچ جور دیگری نمی بینی . همه ی قصه همین است ... اری..چشم ها را باید بست...
vahidsamin
اگه سراب دیدید ، تظاهر کنید که ازش آب میخورید و سیراب رد میشید. نزارید به دروغش افتخار کنه ..
vahidsamin
مرا چه به تنهایی و سکوت ؟ نقاشی می کشم دنیای وارونه ام را ، از اینجا تا بی انتهایی تو رنگ در طرح بوسه ای بر باد درختی در آغوش خاک آسمانی بی ماه طبیعتی برهنه و من چشمانم حکایت ها دارد ... سلام
vahidsamin
بنفشــهای خــوش رنــگ دمیــده بــود در آغــوش کــوه از دل سنــگ! بــه کــوه گفتــم: شعــرت خــوش اســت و تــازه و تــر، و گــر درســت بخــواهــی مــن از تــو شــاعــرتــر ! کــه شعــرت از دل سنــگ اســت و شعــرم از دل تنــگ . .