vahidsamin
تو امدی که مرا از تنهایی رها کنی وحال این منم که تنها ترینم..بازی زیبایی بودم برای تو.!
vahidsamin
این روز ها گلویم را گاز میگیرند واژه هایی که دران اثری از تو نیست...
vahidsamin
سوزش تلخی به تاروپودم رخنه کرده...پناهم بده،ای تنهامرز آشنا...پناهم بده! نگاهم در راه مانده وانتظارم خسته است وصدایی در تنهایی ام می گرید.
vahidsamin
من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم! تمام لرز و ترس من آن زمان است که به نسیمی خو کنم و دیگر نوازشش تکرار نشود ... شب خوش..
vahidsamin
حالا مدتی ست ذهنم را خالی کرده ام از خیال و دلم را از امید نشسته ام لب ایوانِ روزمرگی و نگاه می کنم به این روزها که برای خودشان می روند رسیده ام به بی حسی به بی تفاوتی..
vahidsamin
پروانه رویای من ... امروز ...خاکستر شدی ... از دل ... پریدی ... عاقبت ... در آتشی... پر پر شدی من ... با پر پرواز تو ... در آسمانها ... بوده ام من ... با خیال روی تو ... این راه را ... پیموده ام امروز ... اما ... بی سبب از دست من ... رنجیده ای حرفی ندارم ... نازنین ... از پر زدن ... ترسیده ای! رویا ... همیشه ... ناب نیست انسان ... همیشه ...خواب نیست این ... اشتباه من ... نبود ... خوبی ... همیشه ... باب نیست . از دوستان ... رنجیده ام از دشمنان ... ترسیده ام پروانه رویای من ... دنیا ... به چشمم ... یار نیست! بدرود ... ای ... زیباترین زیباترین ... عشق زمین فردا ... نمی بینم تو را پروانه ای ... در کار ... نیست
vahidsamin
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است ... دل من که به اندازه یک عشق است ... به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد ! به زوال گل ها در گلدان به درختی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای ...
vahidsamin
فاصـ♥ـله هارا بگذار برای خــ♥ــودشان تا مـــ♥ـــیتوانند قـــ♥ـــد علم کنند، چه بـــ♥ـــاک.. مـــ♥ـــا از ورای تمام حـــ♥ـــصار ها بازهم عاشـــ♥ـــقانه میگوییم..تواین فاصله هارو پرکن..
vahidsamin
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم ای دو صد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد... حسین پناهی.
vahidsamin
گاهی اینقدر زندگی یکنواخت میشه که.. حافظ ..هم سر به سر ادم میزاره...!
vahidsamin
با « یکی بود یکی نبود » شروع میشود این قصه با یکی ماند یکی نماند، تمام. یکی، من بودم یا تو؛ مهم نیست مهمْ قصهایست که تمام میشود!
vahidsamin
سرانگشتانم که می سوزد ... یعنی وقت ِنوشتن از تـــوست بــیــــا در خـــیـــالــم آرام بنشین ... مــــی خــواهـــم صــدای ِ نفس هــــایت را بنویــــســـم........
vahidsamin
به دروغ احتیاجی نیست، مــــا در عـــــذاب صداقتــــــیم...!
vahidsamin
ای کاش انسانها همانقدر که ازارتفاع میترسیدند , کمی هم از پستی هراس داشتند !!
vahidsamin
اینم پاییزی که میخواستی...تو حس عاشقونشو ..منم ریزش برگو بارش بارون هوای ابریش..بازم تو بردی..