vahidsamin
زندگی فانوسی است لب دریای خیال اویزان ..که در ان بیشتر از زندانی زندان بان دار.
vahidsamin
بزرگترین عذاب دنیا در زیباترین احساس پنهان شده و اون وابستگیست.
vahidsamin
یک بوسه ز لب های تو در خواب گرفتم گویی که گل از چشمه مهتاب گرفتم در برکه اشکم همه دم نقش تو دیدم این هدیه خوبی است که از آب گرفتم هرگز نتوانی که ز من دور بمانی چون عکس تو را در دل خود قاب گرفتم
vahidsamin
این رگها که می برد تو را تا سرخی گلوی من باران بی دریغی است که آسمان مرا سراسر گرفته و آنگونه که می نویسی مرا جوهری است که سر انگشتانت را گرفته..مثلا سلام..
vahidsamin
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم.
vahidsamin
بر دار دلم هر شب نقش چشمانت را رج می زنم . با تار و پود موهایت ریسمانی می سازم از دلم تا لبانت و تا صبح نقش عشق را بر سینه ات حک می کنم..
vahidsamin
گیرم تمام در های دنیا بسته ..پنجره من روی تو باز شود کا[!]ت.
vahidsamin
چرا زیر چتر مهربانیت راهم نمی دهی؟ من خیسم از باران تنهایی چرا ساحل وسیع آغوشت جایی برای این غریق تن خسته ندارد؟ من چه عریان ستودم تو را تو چه راحت پیچیدی مرا در لفاف فراموشی نكند تو سایه ی منی كه تا ابد مبهم در وجودم نشسته ای ؟
vahidsamin
من سرشار از خدا بودم و چه زیبا و اعجاب انگیز است ان لحظه که چشم در چشم خدا خالی می شوی از می دانم های حقیر خویش!
vahidsamin
زمستــان آمــده اســت! خستــه ام! مــی خــوابــم! بهــار کــه آمــد، پیلــه ام را مــی شکــافــم تــا بــا پــرهــای خیــس، دوبــاره عــاشقــت شــوم . . . ✿ツ
vahidsamin
و دلم تنگ شده برای ان لحظه گرگ شدن و تو چه زیبا پنهان می شدی در میان پنجه های گرگی که تمام هستیش تو بودی..
vahidsamin
شب ! چشمانم که بسته می شود خواب نیست که مرا با خود ببرد..تو میایی و روزی از نو دوباره شروع میشود.
vahidsamin
پر هایت را بگشا..شاید فرصتی برای پریدن هنوز باشد حتی وقتی اسمان ابریست.
بیادت هستم وحید : )
13 سال و 10 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 52 دقيقه قبل