دفـتـر ســُـرخ
هی رفیق ! این آرزویی که تو به آن رسیده ای مال من بود ..
دفـتـر ســُـرخ
آخرين نفري که از عمليات برميگشت خودش بود. يک کلاه خود سرش بود، افتاد ته دره. حالا آن طرف دموکراتها بودند و آتش سنگينشان. به هر زحمتی بود کلاه خود رو برداشت و آورد. گفتيم«اگه شهيد ميشدي…؟» گفت«اين بيت المال بود.»
دفـتـر ســُـرخ
خدایا مرا به خاطر گناهانی که در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان میکنم ببخش!
دفـتـر ســُـرخ
همه را صدا زدم جز خدا .. هیچ کس جوابم را نداد جز خدا ..
دفـتـر ســُـرخ
شک نکن ! تمام چرخش جهان از سرگیجه ی نبودن توست ..
دفـتـر ســُـرخ
ميگفتند: «چرا برنميگردي عقب با اين همه تركش؟» ميگفت: «آدم براي اين خردهريزها كه برنميگرده. تركش بايد اندازه ليوان باشه تا آدم خجالت نكشه بره عقب.» آخر سر هم با يكي از همين تركشهاي ليواني رفت. عقب نه، بهشت.
دفـتـر ســُـرخ
از دورهي مدرسه صدايش ميكرديم «كريم چهل سانتي.» از بس قد و قوارهاش كوچك بود. خمپاره كه آمد، شهيد كه شد، واقعاً چهل سانت بيشتر نميشد.
دفـتـر ســُـرخ
جيبهايش را گشتند. فقط يك قرآن، يك زيارت عاشورا و يك عكس كه همگي خوني بودند. غلامرضا ١٧ سال بيشتر نداشت.
دفـتـر ســُـرخ
خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب. حساب چندانی نداشتیم. یک ساک پارچه ای، تویش یک پیراهن و دوتا زیرپوش.
دفـتـر ســُـرخ
مریض شده بود بدجور. گفتم "دکتر چرا نمی ری تهران؟دوایی،دکتری؟" گفت "عزیز جان، نفس این بچه ها خوبم می کند."