دفـتـر ســُـرخ
ياد از آن روز كه در خانهي ما / جشن زيباي عروسك ها بود / هيچكس فكر نميكرد كه باز / خانهمان مقصد موشك ها بود ..
دفـتـر ســُـرخ
" این آرمیتاست، دختر یکی از هزاران شهید ایرانی، زنده و ایستادهایم پای خونشان، برای ایران و برای آرمانشان .. "
دفـتـر ســُـرخ
از اهواز راه افتاديم ; دو تا لندرور. قبل از سه راهى ماشين اول را زدند. يك خمپاره هم سقف ماشين ما را سوراخ كرد و آمد تو، ولى به كسى نخورد، همه پريديم پايين، سنگر بگيريم.دكتر آخر از همه آمد. يك گُل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت «كنار جاده ديدمش. خوشگله؟»
دفـتـر ســُـرخ
توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یکی شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت «من روزها نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من.»
دفـتـر ســُـرخ
صورتش بود نمیشد دید. رفتم نزدیکتر، نیم رخش را دیدم. آقا مهدی بود. او هم مرا دید. با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگویم بگذارم کارش را بکند. همه یک گونی میبردند و آقا مهدی دو گونی. دل توی دلم نبود. بار که تمام شد و چای آوردند آقا مهدی گفت: "برویم دیگر!" طاقت نیاوردم. رفتم به انباردارش گفتم که فرماندهاش را به کار گرفته. انباردار شرم کرد. قسم خورد نمیشناخته. رفت معذرت خواهی. حتی خواست دستش را بوسد نگذاشت. گفت: "وظیفهام بود. خودت را ناراحت نکن. من خودم اینطور خواستم." به من گفت: "الله بندهسی! چی میشد یک دقیقه دندان روی جگر میگذاشتی؟! "