دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دفـتـر ســُـرخ

ستارگان سحر پیشمرگ خورشیدند .. درباره »
دفـتـر ســُـرخ
مرد - مجرد
امتیاز: 1550

دنبال‌شدگان

(204 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(317 کاربر)

گروه‌ها

(37 گروه)

بازدید

دفـتـر ســُـرخ
IMG_20130628_175005.jpg دفـتـر ســُـرخ
توسط موبایل

~ عزیزان با نهج البلاغه انس بگیرید . نهج البلاغه ، خیلی بیدار کننده و هوشیار کننده و خیلی قابل تدبر است . ~

دفـتـر ســُـرخ
575627_453903898022942_1887851683_n.jpg دفـتـر ســُـرخ
توسط موبایل

~ هر چهارتاشان جبهه بودند ، اما از صبح دلم هوای حسینم را کرده بود . رفتم آلبومش را آوردم ، عکس هاش را نگاه کردم . دلم آرام نشد . خودم هم نمی دانستم چه م شده . پریشان بودم ؛ مدت ها ، تا آوردندش . ~

این ارسال را بازنشر کرده است.
دفـتـر ســُـرخ
11 (14).jpg دفـتـر ســُـرخ
توسط موبایل

~ من خواهش می کنم به مسئله نماز خیلی جدی نگاه کنید . سعی کنید نماز را از حالت کسالت آور برای خودتان خارج کنید .. ~

دفـتـر ســُـرخ
Imam-zaman_small (1).png دفـتـر ســُـرخ

بی تو ، هر سال؛ تنها سال‌های تازه کهنه‌تر می‌شود و غمی کهنه‌ تازه‌تر .. !

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

شب را تقسیم کرده بودند. دو ساعت او می‌خوابید و خانم حواسش به بچه‌ها بود، دو ساعت خانم می‌خوابید و او بچه‌داری می‌کرد. روزها هم بعد درس، یک ساعت مخصوص بازی با بچه‌ها بود.

دفـتـر ســُـرخ
holydefence52larg.jpg دفـتـر ســُـرخ

از دوره‌ي مدرسه صدايش مي‌كرديم «كريم چهل سانتي.» از بس قد و قواره‌اش كوچك بود. خمپاره كه آمد، شهيد كه شد، واقعاً چهل سانت بيشتر نمي‌شد.

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

ماندن به هر طریق پرسش بی‌رحمی است بزرگان «نه» را بر می‌گزینند و حقیران ـ به خواری ـ تن به «آری» می‌دهند!

دفـتـر ســُـرخ
d.jpg دفـتـر ســُـرخ

در دست كودكان نجيب شهر // بس غنچه‌هاست تازه و نشكفته // آذين كوچه‌ها شده، ايامي است// تصوير لاله‌هاي به خون خفته ..

دفـتـر ســُـرخ
2-1-l-2.jpg دفـتـر ســُـرخ

سال 65 بود و دخترمان يك سال و خرده اي داشت. رسول از جبهه آمده بود مرخصي، بعد از شش ماه، خانه مادرش بوديم. چند بچه هم سن و سال دخترمان هم آنجا بودند. وارد كه شد، پرسيدم: كدام يكي از اينها دخترمان است؟ چند لحظه نگاهشان كرد؛ خنديد و سكوت كرد. || رسول حیدری ، شهادت : 1372 ، بوسنی و هرزگوین

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

كه چي؟ كه پات رو از دست دادي؟ الان هم لابد از ما طلبكاري، نه؟

دفـتـر ســُـرخ
a9a.JPG دفـتـر ســُـرخ

باز جمعه ای دیگر رسید / قلبهای بی تاب تپید / باز نیامد از نهان یار قریب/ چشم های منتظر آرام گریست ..

دفـتـر ســُـرخ
687692.jpg دفـتـر ســُـرخ

" این آرمیتاست، دختر یکی از هزاران شهید ایرانی، زنده و ایستاده‌ایم پای خونشان، برای ایران و برای آرمانشان .. "

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

و من اما هر صبح آماده می شوم ، برای شكنجه ای تازه ، در دورافتاده ترین اتاق بداخلاق ترین بیمارستان ، در باغ وحشی به نام كلینیك درد ، تا مواد اولیه شكنجه ای تازه باشم ، برای جـانـم ،، تـنـم ،، وطـنـم ، تا باز خودم را از تخت یك مترو شصت سانتی ام ، به خاك بیندازم ،،اما نمیرم .. درد این ستون فقرات كج ، و فراق ، لهم كند ،، اما همچنان شهیدی زنده باقی بمانم .. ||

دفـتـر ســُـرخ
17122217860214958528112731731691784541164.jpg دفـتـر ســُـرخ

توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یکی شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت «من روزها نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من.»

دفـتـر ســُـرخ
wwq.png دفـتـر ســُـرخ

پرده هایی از خیانت مسئولین