دفـتـر ســُـرخ
بی تو ، هر سال؛ تنها سالهای تازه کهنهتر میشود و غمی کهنه تازهتر .. !
دفـتـر ســُـرخ
شب را تقسیم کرده بودند. دو ساعت او میخوابید و خانم حواسش به بچهها بود، دو ساعت خانم میخوابید و او بچهداری میکرد. روزها هم بعد درس، یک ساعت مخصوص بازی با بچهها بود.
دفـتـر ســُـرخ
از دورهي مدرسه صدايش ميكرديم «كريم چهل سانتي.» از بس قد و قوارهاش كوچك بود. خمپاره كه آمد، شهيد كه شد، واقعاً چهل سانت بيشتر نميشد.
دفـتـر ســُـرخ
ماندن به هر طریق پرسش بیرحمی است بزرگان «نه» را بر میگزینند و حقیران ـ به خواری ـ تن به «آری» میدهند!
دفـتـر ســُـرخ
در دست كودكان نجيب شهر // بس غنچههاست تازه و نشكفته // آذين كوچهها شده، ايامي است// تصوير لالههاي به خون خفته ..
دفـتـر ســُـرخ
كه چي؟ كه پات رو از دست دادي؟ الان هم لابد از ما طلبكاري، نه؟
دفـتـر ســُـرخ
" این آرمیتاست، دختر یکی از هزاران شهید ایرانی، زنده و ایستادهایم پای خونشان، برای ایران و برای آرمانشان .. "
دفـتـر ســُـرخ
توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یکی شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت «من روزها نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من.»
دفـتـر ســُـرخ
پرده هایی از خیانت مسئولین