پیرمرد نشسته بود کنار مزار #عباس و بر سرش خاک میریخت و به شدت #گریه میکرد. گریه اش خیلی سوزناک بود. از پیرمرد پرسیدند شما چه نسبتی با #شهید عباس بابایی دارید؟ گفت: "او همه زندگی ما بود. ما هر چه داریم از او داریم. «اوس عباس» همیشه میآمد و برای ما کارگری میکرد!. هر کس گرفتاری داشت برایش حل میکرد…"
پسرش شهید شده بود . آمده بود بیمارستان دنبالش . جسدش را گذاشته بودند روی برانکار ، می بردند سردخانه . همان موقع همسایه شان آمد . پسر هم سایه هم شهید شده بود . هم دیگر را بغل کردند ؛ گریه می کردند ، به هم تبریک می گفتند . || #یادگاران_دزفول
گردنش را راست گرفت و با غرور گفت : " محال است تو شهید شی ! " و زیر چشمی نگاهش کرد؛ کنار علاءالدین نشسته بود و آستینهایش را می کشید پایین . پرسید : " چرا ؟ " گفت : " برای این که تو همه کس منی ؛ پدرم ، مادرم ، برادرم .. خدا دلش نمی آد همه کس آدم رو یه جا ازش بگیره . " || #نیمه_پنهان_ماه ؛ کتاب همت
همان شبانه رادیو را از توی اتاق برداشتند . به هم سپردند که نگذارند امام خبر را بشنود . گریه ی دختر امام را اما یادشان رفته بود . صبح وقتی پیش امام رفتند ، امام با چشمهای پر اشک گفت : " دیدی احمد ! مطهری را کشتند ، مطهری را کشتند . " || #مطهری
ز انتخاب مادرش عصبانی شده از انتخاب مادرش عصبانی شده بود : دختر چادری -: صد دفه گفتم زن چادری نمی خوام . دوست دارم همه ، قشنگی های زنم ببینن و لذت ببرن !| #صراط
~ فرزند یکی از وزرا شهید شده بود . گفتیم " پیامی بدهید . " گفت : " همه جوانهایی که شهید میشوند فرزند من هستند . برای من بچه ی وزیز و غیر وزیز فرقی نمی کند . ~ #یادگاران