از دنیای خوشگلی که ما داریم »» #اصغر-فرهادی گولدن گلوب رو برد و نامزد دو #اسکار شد ؛ جایزه دکتر #اردشیر-قوام-زاده رو به علت #تحریم#ایران نمیشه بهش بدن! {{ دکتر اردشیر قوام زاده جدیداً برنده بهترین محقق جهان در زمینه #سرطان و بیماری های خونی آمریکا شده }}
دو تا #بچه، یک غولی را همراه خودشان آورده بودند و های های میخندیدند. گفتم: این کیه؟ گفتند: عراقی. گفتم: چطوری اسیرش کردید؟ میخندیدند. گفتند: «از #شب عملیات پنهان شده بوده. #تشنگی فشار آورده و با لباس بسیجیهای خودمان آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بعد پول داده! اینطوری لو رفته.»
" #خیانت های #بهشتی ،، خیانتهای بهشتی " کار هر روزش بود، #روزنامه مجاهد میگرفت دستش و سر چهارراه داد میزد. بهشتی میگفت: « چه #نوجوان با همتی. چقدر در مسیر خودش جدی است.» از جدیت نوجوان خوشش آمده بود. چهار راه ،مسیر هر روزش بود...{بعضی از #دوستان فکر کردن من می خوام به شهید بهشتی توهین کنم ، و منظور من رو از مطلب درست نفهمیدن ، منظور #صبر و تحمل #شهید بهشتی در مقابله با #مخالف بود}
نه عزیزم زمان انقلاب به دروغ به بهشتی میگفتن منافق الان این خبرا نیست در پست زدن دقت کنید اگه منظورتون چیز دیگری بوده درست و منطقی واژه ها رو استفاده کن تا مشکلی برای دیگران درست نشه
@مثل هیچ کس @Mehdi @الهه
گویا اشتباه متوجه منظورم شدید .. منظور از این مطلب "خیانت های بهشتی" نبود .. منظور این بود با این که اون پسرک داشت به شهید بهشتی تهمت می زد و تخریبش می کرد .. ولی شهید بهشتی به جای این که مثلاً بگه این رو دستگیر کنید یا باهاش برخورد کنید .. از پشتکارش خوشش اومده بود .. و این که چقدر صبر و تحمل شهید بالا بوده ..
پس دقت کن در ویرایش متن چون من ارادت دارم خدمت بهشتی و همه متن شما رو توهین خطاب کردن و بجای تبلیغ مثبت شما توهین کردین خواسته یا ناخواسته در بزرگ منشی این مرد شکی نیست.والته ای کاش بهشتی الگوی متدین ها باشه این صبر و احترام به مخالف
#خون#شهید، جاذبهی خاک را خواهد شکست؛ و #ظلمت را خواهد درید؛ و معبری از #نور خواهد گشود؛ و روحش را از آن، به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن، هیچ راهی جز #شهادت وجود ندارد. شهید سید مرتضی#آوینی
"خواستم بگویم که #فاطمه مادر حسنین است.دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که فاطمه #مادر#زینب است.باز دیدم که فاطمه نیست. نه ، این ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه ،، فاطمه است ..." دکتر علی #شریعتی
یک روز گرم #تابستان،با مهدی و چند تا از بچه های محل،سه تا تیم شده بودیم و #فوتبال بازی می کردیم.تیم مهدی یک گل عقب بود.عرق از سر و روی بچه ها می ریخت.بچه ها به مهدی پاس دادند.او هم فرصت خوبی برای خودش فراهم کرد؛تو همین لحظه ی حساس،به یکباره #مادر مهدی آمد روی تراس خانه شان که داخل کوچه بود و گفت:مهدی،آقا مهدی،برای ناهار نون نداریم؛برو از سر کوچه نون بگیر مادر.مهدی که توپ را نگه داشته بود،دیگه ادامه نداد.توپ را به هم تیمی اش پاس داد و دوید سمت نانوایی! همین مهدی ، چند سال بعد شد "سردار #شهید مهدی زین الدین"!
بچه ی شوخ طبعی بود ؛ اهل دزفول . توی جبهه فرمانده بود . موشک خورده بود خانه شان و همه شهید شده بودند . یکی رفته بود خبر بدهد . کلی در مورد شهادت و فضیلت آن سخنرانی کرده بود . طرف هم طاقتش طاق شده بود که " اصل حرفتو بزن " جواب داده بود که " خانواده ات توی موشک باران مجروح شده اند . " درآمده بود که " خوب از اول بگو . فکر کردم شهید شدن . کار دارم ؛ باید بمونم . " " راستش زخمی نشدن ، شهید شدن . " " خوش به سعادتشون . حالا دیگه اصلا برنمی گردم ؛ نمی تونم برگردم . " بر هم نگشت ؛ هیچ وقت . || #یادگاران ؛ کتاب دزفول
روز آخری که بین ما بود ، خیلی خوش گذشت . با هم رفتیم سینما ، بعد هم رفتیم حمام عمومی پایگاه . همین جور که می خندید ، گفت " امروز می خوام غسل شهادت کنم . " کلی به ش خندیدیم . گفتم " یکی تو شهید می شی ، یکی من . " فردایش من تنها برگشتم . یک روز سرد و ابری آذر ماه بود . || #روزگاران ؛ کتاب هوانیروز