" .. اي خداوند آزمايشهاي سخت ، اي پروردگار قلبهاي سوزان و روحهاي لطيف ، در آن روزها که اميدم از همه جا و همه کس به کلي قطع شده بود ، تنها تو بودي که به من اميد دادي ، تنها تو بودي که دست مرا گرفتي و از ميان گردابهاي نابودکننده بيرون كشيدي .. " || #چمران[فایل]
~ دم غروب نشسته بودم لبه ی پشت بام . دلم برات تنگ شده بود . یادم آمد وقتی خانه بودی، می آمدی آنجا می نشستی ، #پرواز کبوترها را تماشا می کردی . نشسته بودم روی لبه پشت بام ، گریه می کردم . یک کبوتر آمد نشست کنارم . ~ #روزگاران
~ مهمان داشتیم . ظرف های ناهار بیش تر از روزهای قبل بود . آمد توی آشپزخانه ، آستین هایش را زد بالا ، گفت : " امروز ظرف ها زیاد است ، آمده ام کمکتان . " ~ #روایت_فتح
~ مادربزرگش یکی دوبار به دوست هایش بد و بیراه گفته بود که " شماها بچه م رو می برین جنگ " می خندیدند . می گفتند " منصور ! اگه ما برگردیم جنازه ت رو تحویل بدیم ، مادربزرگت می کشدمون . " با هم برگشتند ؛ هر پنج نفرشان . || #روایت_فتح
~ پرورگارا ؛ تو بر ملت ما رحمت کردی و چنین انقلاب مقدسی را به ما ارزانی داشتی ، تو ما را شایسته پاسبانی این نعمت کن . پروردگارا ؛ تو پرچم پرافتخار اسلام را به دست ما به اهتزاز درآوردی ، ما را هدایت کن تا علی وار این رسالت مقدس را پیاده کنیم و حسین صفت در راهش جان بازی نماییم .. ~ #چمران
~ دوستش را بغل گرفته بود ، گریه می کرد . می گفت " مجید هم رفت " گریه می کرد و می گفت " خسته شده ام " .. فردا نه ، پس فردا ، دوستش نشسته بود بالای سرش و گریه می کرد . نمی شنیدم که چی می گفت . ~ #روایت_فتح
~ پروردگارا آن چنان ما را جذب کن که جز به تو نیاندیشیم و جز تو را نخواهیم ، و جز تو به سوی کسی نرویم ، و همه ی خودخواهیها و خودبینیها را در مذبحه بارگاه تو قربانی کنیم .. ~ #چمران