دفـتـر ســُـرخ
توسط موبایل
یه هفته ای می شدکه اومده بود گردان ما . تو این مدت کسی جز سلام و علیک ازش چیزی نشنیده بود . همه کارهاش هم پنهانی بود . خصوصا موقع لباس عوض کردن که عجیب اصرار داشت دور از چشم بقیه باشد .. موج انفجار اون قدر شدید بود که هیچی از بدنش باقی نمونده بود ؛ جز یه تیکه از بازوی خالکوبی شده اش : << توبه کردم .>>