دفـتـر ســُـرخ
کمی به غربی ها بخندیم(6)// همین حالا به بیش از ۱۸ نقطه از جهان تجاوز نظامی دارند و اولین و تنها استفاده کننده از بمب اتم هستند آنوقت نگران دستیابی به دانش هستهای توسط ایرانی هستند که در کل طول تاریخش حتی یکبار هم به کشور دیگر تجاوز نکرده! و در رتق و فتق منازعات بین المللی شهرت تاریخی دارد!
دفـتـر ســُـرخ
کمی به غربی ها بخندیم(5)// اووووووووووه بار ادعای دفاع از حقوق بشر میکنند ، در حالی که ۲۰۰ میلیون نفر تنها در دو جنگی که آنها راه انداختهاند کشته شده و افتضاحاتشان در گوانتانامو و ابوغریب و افغانستان و عراق و پاکستان و لیبی و بحرین و تونس و مصر و اردن، عرق شرم بر پیشانی هر انسان عاقلی مینشاند!
دفـتـر ســُـرخ
کمی به غربی ها بخندیم(4)//پرزیدنتهای آنها پولشان از پارو بالا میرود و یکی در میان با ....(!) و کراک در ارتباط ! و دخترهای زیر ۱۸ سال را از روی هوا تور میکنند، بعد رئیس جمهور ما را تمسخر میکنند که چرا کاپشن ۵ هزار تومنی میپوشد!
دفـتـر ســُـرخ
کمی به غربی ها بخندیم(3)//ادعای دفاع از حقوق زنشان گوش عالم را کر کرده، در حالی که ایران اسلامی تنها کشوری است که اگر کسی به جسم زن جراحتی وارد کند علاوه بر “دیه” باید “اَرش” یعنی مابه تفاوت نقصان زیبایی او را هم بدهد، در حالی که هنوزم در بسیار از کشورهای آنها زن بدون اذن شوهر حق مراجعه به دادگاه را ندارد!
دفـتـر ســُـرخ
کمی به غربی ها بخندیم(1)// برای ما ادعای سواد میکنند در حالی که آقاشون انشتین سالها قبل به پرفسور حسابی ما گفته است : “زمانی که پدران من ، همدیگر را میخوردند شما در دزفول دانشگاه جندی شاپور را داشته اید!“
دفـتـر ســُـرخ
مردم از صبح جلوی در نشسته بودند.بغض گلوی همه را گرفته بود. وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود. قرار بود آن روز از مریوان بروند. مردم التماس میکردند میخواستند «کاک احمد»شان را نگه دارند. شانه هایشان را میگرفت، بغلشان میکرد و میگذاشت سیر گریه کنند. چشم های خودش هم سرخ و خیس بود. رفت بین مردم و گفت«شما خواهر و برادرای من هستید.من هرجا برم به یادتون هستم. اگه دست خودم بود،دوست داشتم همیشه کنارتون باشم. ولی همون که دستور داده بود احمد بره کردستان حالا دستور داده بره یه جای دیگه. دست من نیست. وظیفهس.باید برم.»
دفـتـر ســُـرخ
نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند؟ می گویم “مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته.” کی باور می کند؟
دفـتـر ســُـرخ
همه دور هم نشسته بودیم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاری بلد نیستی. فکر کنم تو جبهه جاروکشی میکنی،ها؟» احمد سرش رو پایین انداخت،لب خند زد و گفت«ای… تو همین مایه ها.» از مکه که برگشته بود،آقای فراهانی یک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.یک کارت هم بود که رویش نوشته شده بود«تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان.»