سلامتی ِ اون همسر ِ #جانباز موجیای که بهش گفتن: چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت #کتک میخوری؟ گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع میکنه خودش رو میزنه، آنقدر میزنه تا داغون شه، آخه موجیه دست خودش نیست…
#خون#شهید، جاذبهی خاک را خواهد شکست؛ و #ظلمت را خواهد درید؛ و معبری از #نور خواهد گشود؛ و روحش را از آن، به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن، هیچ راهی جز #شهادت وجود ندارد. شهید سید مرتضی#آوینی
ای #غایب از نظر، نظری کن به خواهرت | #زینب نشسته بر سر #قبر مطهرت | یک #اربعین گذشته ولی زنده ام هنوز قامت خمیده آمده سرو صنوبرت | نشناختی مرا ز پس این چروکها من زینب توام ز چه رو نیست باورت ...
#ره-بر : "ترور، دستاویز كسى است كه #فكر ندارد. #ترور، مستمسكِ منافقِ روسیاهى است كه در میان #ملت#ایران جایى ندارد. هر چه هم از این كارها بیشتر بكنند، #نفرت ملت ایران از آنها بیشتر مىشود. آنها هستند كه به ترور احتیاج دارند. دردِ چنین موجودات بیچارهاى، هیچ علاجى ندارد؛ مگر با ترور، قدرى تشفّىِ خاطر پیدا كنند. صهیونیستها كه در #دنیا حرف حساب ندارند، مجبورند از طریق ترور كارشان را پیش ببرند."
"بكشید ما را؛ #ملت ما بیدارتر می شود. ما از #مرگ نمی ترسیم؛ و شما هم از مرگ ما صرفه ندارید. دلیل عجز شماست كه در سیاهی #شب ، متفكران ما را می كشید. برای اینكه #منطق ندارید. اگر منطق داشتید كه صحبت می كردید؛ مباحثه می كردید. لكن منطق ندارید، منطق شما #ترور است! منطق اسلام ترور را باطل می داند..." #امام-خمینی
زخمی شده بود.پایش را گچ گرفته بودند و توی #بیمارستان مریوان بستری بود.بچه ها لباسهایش را شسته بودند. خبردار که شد،بلند شد برود لباس های آن ها را بشوید. گفتم:«برادر #احمد،پاتون رو تازه گچ گرفتهن.اگه گچ خیس بشه، پاتون عفونت میکنه.» گفت«هیچی نمیشه.» رفت توی حمام و لباس همه بچه ها را شست. نصف روز طول کشید. گفتیم الآن تمام گچ نم برداشته و باید عوضش کرد. اما یک قطره آب هم روی گچ نریخته بود. میگفت«مال بیت المال بود،مواظب بودم خیس نشه.» احمد #متوسلیان را می گویم ..
پیرمرد نشسته بود کنار مزار #عباس و بر سرش خاک میریخت و به شدت #گریه میکرد. گریه اش خیلی سوزناک بود. از پیرمرد پرسیدند شما چه نسبتی با #شهید عباس بابایی دارید؟ گفت: "او همه زندگی ما بود. ما هر چه داریم از او داریم. «اوس عباس» همیشه میآمد و برای ما کارگری میکرد!. هر کس گرفتاری داشت برایش حل میکرد…"
نشانیت را گم کرده بودم. از مادرت پرسیدم. گفت قطعه ۶۲، ردیف اول. آمدم و یادم آمد میگفتی: قطعه همان غزل است، اگر سر نداشته باشد. تو هم #غزل بودی، #قطعه قطعه...
#کمونیست بود. آمده بود پای صحبت یک #آخوند ، توی آخن #آلمان. میگفت : « اومدیم آخوند ببینیم بخندیم، بالاخره خودش کلی تفریحه.» ساعت یازده شب گریه میکرد که بحث ادامه داشته باشد. تا ساعت دو با #بهشتی حرف میزد. بعد شد پای ثابت سخرانی هاش..

14 سال و 8 ماه و 7 روز و 3 ساعت و 36 دقيقه قبل
14 سال و 8 ماه و 7 روز و 3 ساعت و 26 دقيقه قبل