velveshia
حســــودی ام می شود به آیینـــه ... ، نکند قـــدر ثانیـــه هایــی که ، بـــــی دغدغـــه ، به تماشای تــــو می نشیند را ، ندانـــــد ؟ .. عکســـت را نگــــاه میکنـــم ، آخ ؛ کــــه ایــن عکـــس پیـــر نمیشــود ، امـــــا ، پیـــــرم میکنــــد ..
velveshia
عاشقی می کنم ! لج می کنم ! بد اخلاق می شوم ! دست خودم نیست ... ساعت و زمان هم ندارد ! تو که نباشی زندگی باید به کام من تلخ شود ..؟!
velveshia
گاه آرزو می کنم چند لحظه ای جای من باشی ! دلت، دل من باشد، چشمانت، چشمان من باشد روحت، روح من باشد، تمام وجودت از من باشد ! آنگاه خواهی دید چقدر برای رسیدن به تو بی قراری می کنم ..
velveshia
صدایت چقدر شبیه کسی ست که سالها می شناسمش! اما... صدای تو قشنگ تر از اوست، بد قضاوت نکن از او متنفر نیستم فقط دیگر دوستش ندارم همین...!
velveshia
در گندم زار خاطراتم همانجا که دستانت بوی بهشت می داد برای یادآوری آنچه بودم شروع کردم به قدم زدن... این بار بدون تو.... دیگر مشامم بهشت را بو نمی کرد دیگر سلولهای مغزی ام برای پیدا کردنت حتی خیال کردنت از کار افتاده بودند در گندم زار همه چیز بود... همه چیز... فقط تو نبودی...!
velveshia
خداوندا !!!! خود میدانی که من دلواپس فردای خود هستم... مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را.... مبادا گم کنم اهداف زیبا را ..... مبادا جا بمانم از قطار خوبی ها.... دلم بین امید و نا امیدی میزند پرسه ... میکشد فریاد... میشود خسته..... مرا تو تنها نگذار خداوندا.......
velveshia
صدای قلب نیست صدای پای توست که شب ها در سینه ام می دوی کافی است کمی خسته شوی کافی است کمی بایستی . . . .
velveshia
به كسي كه دوستش داري بگو كه چقدر بهش علاقه داري و چقدر در زندگي براش ارزش قائل هستي چون زماني كه از دستش بدي، مهم نيست كه چقدر بلند فرياد بزني اون ديگر صدايت را نخواهد شنيد
velveshia
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم. پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام...
velveshia
عشق عينک سبزی است که با آن انسان کاه را يونجه میبيند. مارک تواين
velveshia
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود... در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم،انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام و این شهر مردمی نیک دارد. در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کردم.
velveshia
قبر منو خیلی بزرگ بسازین…. چون یه دنیا ارزو با خودم به گور میبرم ! امیدوارم اون روز دور نباشه چون بدجور خسته شدم از دنیا...
velveshia
دوستای دنبالر یه خواهشی داشتم / میشه تا چهارشنبه از شب یلدا حرف نزنین خواهشا
velveshia
دلتنــــــــــگم! برای کسی که مدتهاست بی آن که باشد هر لحظه زندگی اش کرده ام ...!
velveshia
جــناق می شکــستیم می گفتـــیم: "یـــادم تـــــو را فرامـــــــــوش " ولی امــــــــــــــروز ، تمــام استخوانهایم شکـــــــــته باز هــم تورا فراموش نکردم!