دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

velveshia

velveshia
زن - مجرد
امتیاز: 2337.95

دنبال‌شدگان

(496 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(259 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

velveshia
velveshia

هر کس بد ما به خلق گوید مادل به غمش نمی خراشیم ما خوبی اورا به خلق گوییم تاهردوی ما دروغ گفته باشیم

velveshia
velveshia

خدایا مرا به خاطر گناهانی که در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان می‌کنم ببخش...!

velveshia
velveshia

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود… ولی پدر ... یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …

velveshia
velveshia

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند معنی کور شدن را گره ها میفهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پائین قصه تلخ مرا ، سرسره ها میفهمند

velveshia
velveshia

خدایا!!! هَرگــــــز کَسی را به آنچه که قِسمتش نیســــت،عادَت مَده

velveshia
velveshia

چه بی پــــــــــروا دلـــــــــم آغــــــــوش مـمــــنـوعـه ای را میخــــــواهد.. که شـرعـی بودنـش را تـنـها من مـــــــیدانـم و دلــــــم و تــــــــــو ...

velveshia
velveshia

روحــم مـي خواهد برود يك گوشه بنشيند پشـتـش را بكند به دنيــا ؛ پاهايش را بغـل كند و بلند بلند بگويد : من ديگـر بــازي نـمـي كنم خـسـتــه ام ...

velveshia
velveshia

قطار می‌رود تو می‌روی تمام ایستگاه می‌رود و من چقدر ساده‌ام كه سال‌های سال در انتظار تو كنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام و همچنان به نرده‌های ایستگاهِ رفته تكیه داده‌ام! قیصرامین پور

velveshia
velveshia

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند. بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست! نوبت به او رسید. از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟ گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن (دانایی) باشم. پذیرفته شد! گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست. وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است! با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم! سالها گذشت. روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد. بازاندیشید: عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم! با فریادی غمبار سقوط کرد. نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد. تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.

velveshia
velveshia

مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدست،بد، است ونه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش،تا به آن حد، گندم ای دوصد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم مرحوم حسین پناهی

velveshia
velveshia

بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود من چیزی را میخواهم که به رنگ التماس نیالوده باشد....

velveshia
velveshia

حالم را پرسیدند: گفتم روبه راهم! نمی دانند رو به راهی هستم که تو رفته ای!!!

velveshia
velveshia

هرگز در زندگی این دو را ابراز نکنید: نخست، آنچه نیستید و دوم ، همه آنچه هستید!

velveshia
velveshia

فکر میکردم تو همدردی! ولی نه! تو هم دردی !

این ارسال را بازنشر کرده است.
velveshia
velveshia

گاه با یک گل سرخ ، گاه با یک دل تنگ ، گاه باید رویید در پس این باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان