velveshia
منطقِ پدر و مادر از تحصیل در دانشگاه: “این همه درس خوندی، درِ یه نایلون رو نمی تونی باز کنی!
velveshia
هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد . گوته
velveshia
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : - می خواهم ازدواج کنم پدر خوشحال شد و پرسید !؟ - نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت : - نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند ... پدر ناراحت شد ، صورت در هم کشید و گفت : - من متاسفم به جهت این حرفی که می زنم ، اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست ، خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو... مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود ... با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت: مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت : - نگران نباش پسرم ، تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی ، چون تو پسر او نیستی . . . !
velveshia
روزـےازمـ پرسید : بزرگترینـ آرزویتـ چیستـ ؟ گفتمـ : تحققـ یافتنـ آرزوـے تو . . . اما افسوسـ هرگز ندانستمـ آرزوـے تو جدایـے از منـ بود.
velveshia
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﻡ!!!
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺑﺪﻫﻢ!!!...
ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﻱ "ﺣﺮﻣﺘﻢ " ﺯﯾﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﻓﺖ...
ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﯽﺷﺪ ، ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺷﻮﺧﯽ
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻨﻢ!!!...
ﻭ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ!!!
ﺁﺏ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺟﻮﯼ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ گردد...
خدایا از تو معجزه میخواهم !!
معجزه ای بزرگ در حد خدا بودنت
تو خود بهتر میدانی ، معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند...
ناامید نیستم... فقط دلتنگم...
خدایا دستم را بگیر تا جلوی بی حرمتی سر خم نکنم!
velveshia
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
سهراب سپهری
velveshia
افسوس که حقیقت زمانی برای انسان مشخص میشود که فشردگی خاک اجازه ی لب گشودن را نمی ده...
velveshia
جریان چیه
که جسد اونایی که ادعا میکنن
برای ما میمیرن ،
هیچوقت پیدا نمیشه !؟
velveshia
همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود "شاید آن روز که برگشتی خسته باشی"
velveshia
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
velveshia
گاو ما ما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.