بازی با کلمات و دِل واژه ...
يني سهم ِ " من " از " تو " ............... پوچ ِ ؟ !!
mahdi
dostan khoda hafez ta farda
velveshia
شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدند، بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی شهین خانم پرسید: راستی از دخترت چه خبر؟ دو سالی باید باشه که ازدواج کرده، از زندگیش راضیه؟ بچه دار شد؟ مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت : آره جونم، این پسره، شوهرش، مثل پروانه دور سرش می چرخه، اون سال اول عروسی که دائم مسافرت بودن، همه جا رو رفتن دیدن، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود، تو کارهای خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه، وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی، این قدر بهش می رسید حالا هم که بچه شون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض می کنه، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام . شهین خانم گفت شکر خدا، ببینم پسرت چه کار می کنه؟ از زنش راضیه؟ مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه، پسر بدبختم هر چی درمیاره همش خرج مسافرت این دختره می کنه، انگار زمین خونه شون میخ داره! اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن،اصلا فکر نمی کرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره، بعدش هم عیدیه رفتن دبی، دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو
velveshia
اين داستان رابه نقل از استاد معظم آقاي حدائق مي نويسم گدايي درب خانه ي ثروتمندي را كوبيد وبلند بلند مي گفت: بده در راه خدا صاحب خانه كه مردي ثروتمند ولي خسيس بود، داد زد بر گم شو برو كار كن . واز همين حرف ها ولي زن خانه كه خيلي دل رحم بود فورا رفت ومقداري غذا به فقير داد. وگفت: از دست شوهر من ناراحت نشو او يه حرفي زد . تا روزها گذشت وآن مرد ثروتمند بدهكار شد وحتي ديگر نمي توانست شكم زن وبچه هايش را سير كند زن وقتي اوضاع را اين گونه ديد تا مدتي صبر كرد ولي روز به روز اوضاع بدتر مي شد . زن تصميم گرفت تا از مرد جدا شود وطلاق بگيرد وهمين كار راعملي كرد . بعد از مدتي شوهر كرد آن مرد ثروت مند به گدايي افتاده بود روزي در خانه اي را زد وكمك خواست . زن رفت تا مقداري غذا براي آن گدا ببرد شوهر آن زن گفت بيشتر به فقير بده. زن تا در خانه را باز كرد ديد شوهر ثروتمند قبلي اوست كه كارش به گدايي كشيده است . فورا كاري كرد تا آن گدا او را نشناسد در رابست ولي با چشم گريان وارد خانه شد شوهرش گفت چرا ناراحتي ؟ چرا گريه مي كني ؟ فقط گفت:گدای امروزتو شوهر دیروزمن بود. مرد گفت يه چيز عجيب تر آن كه آن گدا يي كه
نه عزیزم......صبحانه خوردی؟
14 سال و 7 ماه و 11 روز و 7 ساعت و 35 دقيقه قبلنه به جای صبحونه سرماخوردم
14 سال و 7 ماه و 11 روز و 7 ساعت و 33 دقيقه قبلمنم سرما خوردم...گلوم درد میکنه...ایشالله زودی خوب شی...
14 سال و 7 ماه و 11 روز و 7 ساعت و 31 دقيقه قبلمرسی گلم تو هم همین طور
14 سال و 7 ماه و 11 روز و 7 ساعت و 27 دقيقه قبل
14 سال و 7 ماه و 11 روز و 7 ساعت و 26 دقيقه قبل