velveshia
سلام ظهر آدینتون بخیر...........
velveshia
اون (دختر) رو تو يک مهموني ملاقات کرد و آخر مهماني، دختره رو به نوشيدن يک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روي ادب، دعوتش رو قبول کرد. توي يک کافي شاپ نشستند، پسر عصبي تر از اون بود که چيزي بگه، دختر احساس راحتي نداشت و با خودش فکر مي کرد، “خواهش مي کنم اجازه بده برم خونه…” يکدفعه پسر پيش خدمت رو صدا کرد، “ميشه لطفا يک کم نمک برام بياري؟ مي خوام بريزم تو قهوه ام.” همه بهش خيره شدند، خيلي عجيبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ريخت توي قهوه اش و اونو سرکشيد. دختر با کنجکاوي پرسيد، “چرا اين کار رو مي کني؟” پسر پاسخ داد، “وقتي پسر بچه کوچيکي بودم، نزديک دريا زندگي مي کردم، بازي تو دريا رو دوست داشتم، مي تونستم مزه دريا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکي. حالا هر وقت قهوه نمکي مي خورم به ياد بچگي ام مي افتم، زادگاهم، براي شهرمون خيلي دلم تنگ شده، برا والدينم که هنوز اونجا زندگي مي کنند.” همينطور صحبت مي کرد، اشک از گونه هاش سرازير شد. دختر شديدا تحت تاثير قرار گرفت. يک احساس واقعي از ته قلبش. مردي که مي تونه دلتنگيش رو به زبون بياره، اون بايد مردي باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسب
velveshia
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد . مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد :... سامی وقت رفتن است . سامی که دلش نمیآمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟ مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامی دیر میشود برویم . ولی سامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم . مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمیکنید پسرتان با این کارها لوس بشود ؟ مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخهسواری زیر گرفت و کشت . من هیچگاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه میخورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم . سامی فکر میکند
velveshia
از ابر اندرآمد به هنگام نم..... جهان شد به کردار باغ ارم
سلام
14 سال و 6 ماه و 25 روز و 20 ساعت و 19 دقيقه قبلسلام
14 سال و 6 ماه و 25 روز و 20 ساعت و 18 دقيقه قبلسلام شادی جون
14 سال و 6 ماه و 25 روز و 20 ساعت و 18 دقيقه قبلمرسی نگار جونم
14 سال و 6 ماه و 25 روز و 20 ساعت و 17 دقيقه قبل


14 سال و 6 ماه و 25 روز و 20 ساعت و 17 دقيقه قبل