velveshia
سه نفر بودن با چهار تا سیب. به ریشسفید شهر میگن: اینا رو بین ما تقسیم کن. پیر میپرسه: انسانی یا خدایی؟ میگن: خب حالا خدایی مثلا. . . . پیر هم به اولی سه تا سیب میده، به دومی یه دونه و یه لگد هم میزنه به سومی.
آقـا اَمـیـن
زن عموم زنگ زده میگه:دارم آش میپزم رشته کم دارم برو برام رشته بگیر.براش خریدم بردم دادم بهش بجای تشکر میگه:چقدر دیر کردی،چرا از این رشته ها گرفتی و.... آخر سر هم میگه خوب دیگه میتونی بری (یه تعارف نزد بریم تو آش که نه یه چایی بده بخوریم تو این سرمای زمستون) فک و فامیله داریم؟!!!
سلام به همه ی شما خوبان
14 سال و 8 ماه و 5 روز و 6 ساعت و 23 دقيقه قبلسلام داداشی ، گفتم که گرفتارم ، نه داداش خوب نیستم
14 سال و 8 ماه و 5 روز و 6 ساعت و 21 دقيقه قبل
شبح بخیر
14 سال و 8 ماه و 5 روز و 6 ساعت و 17 دقيقه قبلسلام انوشه جان ، مرسی از لطفتون ، منم دلم برا همتون تنگ شده بود ، ولی خوب زندگیه و هزار گرفتاری
14 سال و 8 ماه و 5 روز و 6 ساعت و 16 دقيقه قبلدر همه حال بهترين هارا برايتان ارزودارم
14 سال و 8 ماه و 5 روز و 6 ساعت و 13 دقيقه قبل