velveshia
عشق یعنی دستهایم مال توست.... چشمهای خسته ام دنبال توست...
velveshia
دکتر شريعتی: لحظه ها را گذرانديم که به خوشبختی برسيم، غافل از اینکه خوشبختی همان لحظاتی بود که گذراندیم!.
velveshia
شیطنت را فراموش نکنید حتے اگہ فیلسوف ترین فرد زندگیتان هستید...
کودک درونتان دلش مےگیرد گاهے
velveshia
سهراب صبرکن...گفته بودی قایقی خواهی ساخت...قایقت جا دارد؟؟؟...من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم
velveshia
ﯾﻠﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﺴﯿﻮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﻮﺳﺖ ﮐﻨﻪ ﺑﮕﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﯾﻠﺪﺍﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ، ﯾﻠﺪﺍﻧﯿﺴﺖ.ﻓﻘﻂ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺗﺮﺍﺯ ﺑﺎﻗﯽ ﺷﺒﻬﺎﯼﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺘﻪ
velveshia
حسادت نکن…! این که بعد از تو بغل گرفته ام… زانوی غم است!
velveshia
پایان حکایتم شنیدنیست: من عاشق او بودم و او عاشق او...
velveshia
گاهی دلتنگ میشوم، دلتنگتر از همه ی دلتنگیها، گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم، و باختن ها و صدای شکستن ها را، نمیدانم من کدام امید را ناامید کردم، وکدام خواهش را نشنیدم، و به کدام دلتنگ خندیدم، که اکنون چنین تنهایم
velveshia
نصیحت یک مشاور:
اگر شما با دوست دختر خودتون ازدواج نکنید
مجبورین با دوست دختر دیگران ازدواج کنید
velveshia
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻗﺴﻤﺖ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﮑﻤﺖ ﺍﺳﺖ؟...
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻦ ﻣﻌﻨﯽ ﻗﺴﻤﺖ ﻭ ﺣﮑﻤﺖ ﺭﺍ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ
ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻣﻌﻨﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ!!!
... ﻣﮕـــــﻪ ﻧـــــــﻪ؟؟!
velveshia
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم. پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام...
velveshia
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود... در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم،انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام و این شهر مردمی نیک دارد. در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کردم.
velveshia
دلتنــــــــــگم! برای کسی که مدتهاست بی آن که باشد هر لحظه زندگی اش کرده ام ...!
velveshia
دلم نرگس می خواد ... دیروز پشت شیشه ی مغازه ی یه گل فروشی دیدم دلم بدجوری هوایی شد ... قبلانا یه دوست داشتم همیشه فصل نرگس می شد یه دسته برام می خرید . فقط اون بود که نرگسو مهمون لحظه هام می کرد ولی چند سالی هست اونم این کارو یادش رفته ...
velveshia
خدایا مرا به خاطر گناهانی که در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان میکنم ببخش...!