vahid
از تنهایی گریزی نیست بگذار آغوشم برای همیشه یخ بزند نمی خواهم کسی شال گردن اضافی اش را دور گردن آدم برفی احساس من بیندازد....
vahid
وفا ! یعنی این که : بعد از رفتنت حتی نگذاشتم کسی بفهمد مرا دور زدی !
vahid
دلم گرفته ای دوست دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟ کجا روم که راهی به گلشنی ندانم که دیده برگشودم به کنج تنگنا من نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک، از او جدا، جدا، من نه چشم دل به سوئی، نه باده در سبوئی که تر کنم گلوئی بیاد آشنا من ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟ که گویدم به پاسخ؟ که زنده ام چرا من؟ ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
vahid
کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشگ هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی نغمه من ... همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دل های خسته پیش رویم: چهره تلخ زمستان جوانی پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
vahid
شعله عصیان دمد هر بامداد از تنور ِگرم آهِ سنگها مانده ام در ظلمت زندان شب چشم در راهِ پگاه سنگها « چه خوش خیال بودم خدا »
vahid
خارق العاده بودن چيزي نيست كه مادرزادي فقط به افرادي خاص داده شده باشد و در اختيار تعدادي كم از انسان ها باشد، بلكه همه ي انسان ها، حتي محقر ترين آنها از اين نعمت برخوردار هستند. اين يك حقيقت محض است: همه ي ما تجلي وجود خداوند هستيم
vahid
رفتنت... نبودنت... نامردیت... هیچکدوم نه اذیتم کرد نه واسم سوال شد... فقط یه بغض داره خفم میکنه...چه جوری نگات کرد که منو تنها گذاشتی؟
vahid
خدا جونم!!!من جایی نمیرم،تو هم جایی نرو!خُب؟!...نمیخوام گُمت کنم..................
vahid
بچه که بودیم... جاده ها خراب بود نیمکت مدرسه ها خراب بود شیرای آب خراب بود زنگای در خونه ها خراب بود ولی آدما سالم بودن کاش الانم اونجوری بود
vahid
از چوپان پیری پرسیدند چه خبر ؟ با لحن تلخـی گـفت : گـــــــــــــرگ شد آن بــــره ای که نوازشش میکردم!
vahid
دیگر با صدای بلند نمی خندم با صدای بلند حرف نمی زنم دیگر گوش نمی دهم به صدای باد دریا پرنده پاورچین پاورچین می آیم و می روم بی سروصدا زندگی می کنم ... تو در من به خواب رفته ای !