vahid
کلاغ جان!قصه من به سر رسید.سوارشو!تورا هم به خانه ات میرسانم!!!
vahid
گاهی اگر توانستی..... اگر خواستی... اگر هنوز نامی از من در سر داشتی نه در دل... در کوچه تنهایی من قدمی بگذار شلوغیه کوچه ظاهریست
vahid
در آن هنگام که دستان نسیمی سرد ز روی سنگفرش هرخیابان میبرد پوسیده برگی را... در این اندیشه می مانم ! اگر روزی بیوفتم از دو چشمانت...کدامین بادخواهد برد... تن زرد و فروپاشیده ی من را...؟؟؟
vahid
همیشه روزهایی هست، که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است " بیگانه" می یابد!
vahid
وقتی بهت خیانت میکنن تنهایی از همه چی بهتره . . .
vahid
من تنها نیستم! فقط کمی تنهایم! همین!!! چرا نگاه میکنی! تنها ندیده ای؟؟؟
vahid
برقص چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند عشق بورز چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای بخوان چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود زندگی کن چنانکه گویی بهشت روی زمین است خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان بذار نو به زندگیت وارد بشود
vahid
چترها را باید بست ... زیر باران باید رفت عشق را زیر باران باید جست
vahid
سکوت می کنم! نشنوید صدای گله هایم٫ و محکم بگیرید گوشهایتان. بگذرید از روزگار نمناکم ونگویید چقدر ساده لوح و حیران است. آن منم که در این باروری خورشید٬ " تاریکم" ریشه هایم زخمی ، ناله هایم بی رنگ این منم ساده دل کودک شهر! دیگر نخواهم گفت دلتنگم ...
vahid
این نیمكت تنهایی منه. یادم نمیاد تا حالا با تو روی این نیمكت نشسته باشم ولی تا دلت بخواد به یاد تو نشستم رو این نیمكت و جاتو خالی كردم........................... به امید روزی كه خودت جای خالی خودتو پر كنی...........................
vahid
چه رسم جالبی است !!! محبتت را میگذارند پای احتیاجت … صداقتت را میگذارند پای سادگیت … سکوتت را میگذارند پای نفهمیت … نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت … و وفاداریت را پای بی کسیت … و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!
vahid
تنهایی شراب زهر آلودی است که همگان از آن بیزارند...... خوردنش مستت میکند اما عوارض جانبی اش را باید به جان خرید......... و من چه دیوانه وار هر روز و هر شب مست شراب تنهایی ام......... آخر میدانی... خربزه ای خور ده ام و عمریست که پای لرزش نشسته ام......
vahid
دریا ساكت ترین پدیده ای است كه با تمام وجود می تپد... می غرد... موج می زند... می كوبد... ولی دم نمی زند ... لام تا كام حرف نمیزند... شكایتی نمی كند... من هم از دریا یاد گرفتم كه با تمام وجودم لال شوم................................................
vahid
همیشه تنهایی میرم پارك . میشینم روی نیمكت و چشامو میبندم...... به این امید كه وقتی چشامو باز كردم ... تو كنارم نشسته باشی... ولی حیف... تنهایی ... بیشترین چیزیه كه نصیبم میشه...
vahid
مــن بی تو بودن را… با پرنده هایِ ایوان… با دو خط شعرِ شاملو… با ابرهایِ نمناکِ آسمان… با غزلی از حافظ -به همین سادگی- به سر میکنم. . .