دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
لایک(32 کاربر) |
پیگیریکنندگان دیدگاه(مشاهده) |
امشب قصدِ حیاط میکنم. در را باز میکنم اولین منظرهای که به چشم میخورد شبِ تار و حیاطی ریگفرش شده است، بهعلاوهی یک دست میز و صندلیِ چوبی. کلید چراغ را فشار میدهم تا کمی چشمهایم بتوانند ببینند، و پا روی ریگهای صاف و سیقل داده شدهای میگذارم که معلوم نیست از کدام رودخانهای بار شدهاند.
13 سال و 3 ماه و 18 روز و 18 ساعت و 10 دقيقه قبلبه سمتِ میز و صندلیِ دونفرهی چوبی میروم. صندلی را پس میزنم و مینشینم. به جای خالیِ صندلیِ روبهرو نگاه میکنم. زود چشمهایم میروند سر اصل مطلب. جای خالیات بدجوری تو چشمانم فرو میروند و این را بیشتر از هر کس چشمهایم میفهمند. شاید کلیشهای باشد، شاید هم نخنما ولی همین نبودنهای ساده است که زندگیها را میسازد. دلم قصدِ ماه میکند. ماهِ اول هر ماه. قرصی کامل که کلِ آنشب را روشناییای غیرقابل توصیف بخشیده است. یاد دوماه پیش میافتم، که توی سگسرمای سیویکم آذرماه سردت بود. و چه پتوی خوبی بودم! یادم میآید نویسندگی را دوست داشتی، میگفتی یکی از ویژگیهایت که مرا جذبت کرده همین نویسندگیات بوده، و من چقدر کیف میکردم..
میگفتم نویسندگی عجیب است، شغل شببیدار هاست. اگر میخواهی نویسنده شوی باید شببیدار باشی. باید بدانی این شبها سحر ندارند. باید بدانی از نسلِ شبی .. گاهیهم حوصلهات سر میرفت ازین همه شببیداری و من این جملهی معروف را که همیشه همین موقع یادم میآمد را تحویلت میدادم میافتم: «ما به بیداری دچاریم ..» .
بعدِ تو روی آوردم به شبنوشت. شبی مثلِ امشب، ماهِ کامل و من و یک دست میزِ چوبی دو نفره و البته حیاطی ریگفرش. کلمهها را میبافم به یکدیگر. بعدِ تو دیگر چه اهمیتی دارد این نوشتهها چگونه باشند!؟ وقتی بهترین واژهشان نیست،وقتی «م» مالکیت را نمیتوانم بهکار ببرم، وقتی بهترینِ کلمهها گم شدهاست، وقتی بغض اسمت روی سینهام سنگینی میکند ..
بعدِ تو روی آوردم به «تو»نوشت ..
+این جمله(!)ها رو فقط بخونید، خیلی کمن کسایی که اینا رو میفهمن
+من نویسنده نیستم، این متن رو به خاطر یکی نوشتم، خودش میاد و میخونه و میفهمه
+ «ما به بیداریِ شبانه ، ما به خوابِ روزها دلبستیم ..»
+بخوانید: [لینک]