آبتین
درنگ كردم ! وايييييي ! حالا چي ميشه !؟
آبتین
تو تموم عمرم به يه دختر برخوردم كه مخ زدنش خيلي سخته ! خيلي !!! ولي اخرش ميزنم ! حتما ميزنم ! من محسنم ! عمرا نتونم !
آبتین
خسته شدم از بس مخ اين دخترا رو زدم ! من چقدر بدن ! نه ؟
آبتین
بچهها بچهها ! اينترنت مي خواد حلال بشه ! حالا ما چيكار منيم ؟؟؟ حرومش خوشمزه تره !!!
آبتین
خدايا منو بكش ! چرا من زندم ! واسه چي ؟
آبتین
گفتم : يكي ليست مديراي اينجا رو بهم بده ! ميخوام يك دست مفصل بخورمشون !
آبتین
يكي ليست مديراي اينجا رو بهم بده ! ميخوام يك دست مفصل بخورمشون !
با ترس گفتم...با من چی کار داری چی از جون من می خوای؟با اون پیرمرد هم دستی نه؟خواهش می کنم با من کاری نداشته باش....او حرف مرا قطع کرد و گفت:من کاری با تو ندارم...اون پیرمرد هم پدر بزرگمه....نگران هیچی نباش تا موقعی که ترست بریزه پیش ما هستی...من گفتم ...
15 سال و 4 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 39 دقيقه قبلمن گفتم : نه ! من همین الان باید بروم ......... و به سمت در رفتم ... ساعت حدودا 1 شب بود ... در را که باز کردم بادی شدید وزید و تا روح مرا لرزاند .... باد و باران همه چیز را برای ماندن من در آن خانه محیا کرده بود .... چه تصمیمی باید میگرفتم ؟ خود را در تاریکی شب می انداختم یا پیش آن دو مرد غریبه می ماندم ؟
15 سال و 4 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 34 دقيقه قبلمرد جوان تر که وضعیت را چنین دید...گویی ذهن مرا خوانده بود...گفت:دو راه بیشتر که نداری...یا بمون ..یا برو...میل خودته عزیزم...من با شنیدن صدای او برگشتم...وگفتم..لطف کن منو عزیزم خطاب نکن...من میرم مشکلی نیست...و بعد در را بستم و راه افتادم...از عاقبت کاری که کردم خبر نداشتم....باران شدت گرفته بود....وباد شدیدی می وزید که سرعتم را کند می کرد تمام لباس هایم خیس خیس شده بودند...راه گویی تمامی نداشت...دیگر مطمئن شدم که راه را گم کرده ام...بی هدف راه می رفتم...نمی دانستم چه کنم...تا اینکه بیهوش کنار جاده بر زمین افتادم....وقتی چشم باز کردم خود را در کلبه ای که از آن خارج شده بودم دیدم...صبح زود بود...پیرمرد ...روی زمین خوابیده بود...مرد جوان نیز کنار تخت به خواب رفته بود طوری که اگر حرکت می کردم بیدار می شد...تا اینکه..
15 سال و 4 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 18 دقيقه قبلمرد جوان بیدار شد...و من شگفت زده او را نگاه کردم...هیچ چیز یادم نمیومد... گفتم اینجا چ خبره؟اصلا من چرا اینجام دوباره؟چرا منو ول نمیکنین؟او با خون سردی کامل و در حالی ک کنارم نشسته گفت:تو دیشب...
15 سال و 4 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 10 دقيقه قبلتو دیشب که از اینجا خارج شدی ...مهلت ندادی که من راهو نشونت بدم و من هم دنبالت دویدم ولی تو تاریکی شب گم شده بودی مطمئن بودم که راهو اشتباه میری...به همین دلیل گذاشتم تا صبح بیام دنبالت که تورو روی زمین بیهوش پیدا کردم..تنت داغ داغ شده بود..مشخص بود که تب کردی منم که جایی ندارم به جز اینجا پس بازم اوردمت اینجا...وقتی دقت کردم خودرا در لباس بلند و سیاه او یافتم...راست می گفت به شدت سرما خورده بودم..موهایم هنوز هم خشک نشده بود...گفتم:اصلاً تو کی هستس؟اسمت چیه چرا اینجا زندگی می کنی؟..او در جواب گفت:
15 سال و 4 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 5 دقيقه قبل