yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
هَــرکه مــی خــواهـی بـــاش ایـن عادت مُـــشتَــرک انسـانهــاســت تـــو نیــز ، روزی , ســاعـتی , لـَحظــه ای احــساس خـواهـی کـرد کـــه . . . هیــچکـَـس دوسـتت نَــدارد
yedokhtare 웃
این جـاهای خالیـ کهـ نبودنتـ رآ بهـ رخمـ میکشــند چهـ می دانند ... فرهـادتـ شدهـ امـ ، با تمـامـ زنآنگیمـ و چهـ شبـ هـا کهـ ... خوآب شیرینتـ را ندیدمـ !!!
yedokhtare 웃
سرخوشآنــــــَ ـﮧ مَے خنـدمـــ ـَ ٬ شوخـــے مے کنمـ ـــ ــ و تُو نمیدانَے ... چقـدر سختــ آســــتَ احساسـ خفگے کردن پشـــت ایـن نقابِــ لعنتــے!
yedokhtare 웃
تقدیر را بهانه کرده اند برای نرسیدن تو به من… باور کن که هیچ مانعی بینمان نیست… به گمانم هنگام نگارش تقدیرمان خدا عطسه کرده است. همین… به صبر که اعتقاد داری؟!!
yedokhtare 웃
سخت است… خیلی سخت که وقتی بدانی او کجای زندگی توست! ولی ندانی تو کجای زندگی او هستی….!
yedokhtare 웃
تــو تـنـهـایـیـت را شـعـر مـیـکـنـی... او / دود / .... دیـگـری / سـکـوت / ... مـَـن رو بـرمـیـگـردانـم و بـا گـوشـه روسـری ام اشـکـهـایـم را پــاک مـیـکـنـم
yedokhtare 웃
سیگآر در دَستـ... دَستآنـــے سوختهـ ِ ... موهآیـــے سِپـ ـید ... نگآهـــے بُغضـ آلـ ـود بهـ ِ جاییـــے نآمَعلومـ ... و بغضـــے کهنهـ ِ کســـے میفهمد؟!
yedokhtare 웃
دلم می گیرد !.. وقتی .. می نویسم فقط برای تو .. ولی .. همه می خوانند الا تو …!!!
yedokhtare 웃
زیباست یادت…
ببین اگر خودت بودی، چه غوغایی میکردی!