yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
آدم است دیگر احمق است گاهی دلش تنگ می شود حتی برای اینکه نیمه شب یواشکی شماره ات را بگیرد و بشنود: مشترک مورد نظر شما در حال مکالمه با مشترك مورد نظر خودش است!! آدم است دیگر احمق است دلش تنگ می شود...
yedokhtare 웃
این روزهاحالم مثل دایره ایست که هیچ گوشه ای برایش دنج نیست.
yedokhtare 웃
یه روزایـــی ✗ یه شبــــایی ✗ به یه آدمای خــــاصی خیلــــی احتیـــــاج داری ✗ گوشیت و بر میـــداری شمـــارش و بگیری ✗ امــــا میدونی بـــی فایــــدس ✗ اینقــــدر دلگیـــــر و دلتنــــگی که یهو به خــــودت میـــای ✗ می بینی خیــــره شدی به یه صفحـــه ی خالـــی بی جــــواب ✗ اشــــکات سرازیــــر شدن ✗ بعد با خــــودت فقط یه جملــــه میگی ✗ اون همــــه دوســــت داشتن ✗ آخــــرش چـــــرا این طـــــوری شد ...؟ ✗
yedokhtare 웃
پچ پچ دوستت دارم های تو در گوش او به گوشم میرسد.... ! بازیچــه ام یا باز بچــه فرضم کرده ای ؟!
yedokhtare 웃
گاهی وقت ها دلت می خواهد یکی را صدا کنی بگوی سلام، می آیی قدم بزنیم؟ گاهی ... آدم چه چیزهایِ ساده ای را ندارد...!
yedokhtare 웃
یـک محل را نذری می دهیم بی آنکه حواسمـان باشد نیازمندان ، زورشان به صف ایستادن نمـی رسـد ... و اگـر هـم بـرسد از لباسهایشان خجالت می کشند .... نذرتان قبول.....! که هم محلی هایتان از زعفـرانِ برنـجِ نـذری تان تعریف مـی کنند ...!!!