@*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥* دختری می گفت : داشتم حسودی می کردم به زن و مردی که دست هم را گرفته بودند و توی پیاده رو قدم می زدند و چه عاشقانه هم بود ، که یک لحظه مرد برگشت و نگاهی انداخت توی چشمانم و چشمکی هم رویش ، حیف آن حسودی کردنم !
@yedokhtare 웃 میان دفتری انبوه از خاطرات زنگار غم ... جای جای تو را می جویم ... که از سر عقده های مانده از روزهای خردسالیم ... ندانسته ...جسم از جنس حریر اسمانیت را سوختم .... این بار که شرمسارم کرده ای با امدنت ... بیا تا برای نیایش دوباره ی سحر افتاب را به میهمانی ستاره ها دعوت کنیم ...