yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
مـלּـ تـو سنـم... قـد ِ سنـم بـد آوردم ...
yedokhtare 웃
دلــــم تا لب پـُـــره حرفه...
yedokhtare 웃
ایـن روزهـ ـا ... بـﮧ هـرمردے بـخـواهـے تـكـیـﮧ كـنـے ... بـایـد جـسـمـتـ را بـﮧ او هـدیـﮧ كـنـے ... طـعـمـش را كـﮧ چـشـیـ ـد مـثـل آدامـس تـفـ مـے كـنـد كـفـ ِ زمـیـن ... بـاز مـے چـسـبـے تـﮧ كـفـش عـابـرے عـاشـق پـیـشـﮧ ... از دلـتـ كـﮧ خـبـر نـدارنـد ... نـنـگـ ِ هـ.رزگـ.ـے مـے بـنـدنـد ...
yedokhtare 웃
چه تلخ است یادآوری سرآغازعشقی که گمان می رفت جاودانه باشد...
yedokhtare 웃
خواستی یک شبه تركم كنی ! . بی انصاف . . . . . . . كدام معتاد را اینگونه ترک می دهند ؟؟
yedokhtare 웃
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
yedokhtare 웃
حالم تـوپ اسـت ... از آن تـوپ هـا که افــتـاده در خـانـه هـمـسـایـه و تـهـدیـد کـرده اگـر بـار دیـگـر بـیـوفـتـد پــاره اش مـیـکـنــد . . .