yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
خـــــــــدایا بـــــــاور کـــــــن ، دیگــــــــه طــــــاقت دوبــــــاره شــــــکستن و ندارم
yedokhtare 웃
هوس کرده ام خوب نباشم...... شاید حالم را بپرسی.
yedokhtare 웃
دستِ خودت نیست ... زَن که باشی٬ گاهی رهایش می کنی و پشتِ سرش آب می ریزی ... و قناعت می کنی به رویای حضورش ... به این امید که او خوشبخت باشد ...!
yedokhtare 웃
سردم . اما چشمهایم داغ است و می سوزد . . .