yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
پا درمیونی کن رفیق........ نزار دوباره دست رو دست........... به التماس و آخرین............ نگاهی که راهتو بست........ به التماس اون دلی............ که التماس آخرش............ امید برگشت تو بود............ تو بودی تنها باورش
yedokhtare 웃
سلامتی همه اونايی که يه روزی يه عشقی داشتن يه همدمی داشتن يه دلی داشتن اما الان به هر دلیلی تنها شدن.....!
yedokhtare 웃
هی مخاطب خاص ..................از دسـتــــــــــــم رفـتی کـاش از دلــــــــــــم هم می رفتی
yedokhtare 웃
می دانی؟ یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است ! و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی : بگذار منتـظـر بمانند ! " حسین پناهی "
yedokhtare 웃
خاطــ ــ ــ ــ ــرات " هر چه " شـــــیرین تر " باشند . . . بعد ها از " تلخی " ، " گلویت " را بیشتر می سوزانند !
yedokhtare 웃
گفتند نهان باید ، ما نیز نهان کردیم...................من ماندم و عشق تو ، در گوشه ی پستوها
yedokhtare 웃
نگذار بروم ! جادو کن ... سنگ کن مرا ! " عباس معروفی "
yedokhtare 웃
دلـــــــم ...! بــــــرای کـــســـی دلــــ تــنـگــــ شــده ... کــه حـتــی روحــش هــم از ایــن دلــ تــنــگـیـــــمــــــ ... خـــبــر نــــدارد!
yedokhtare 웃
پا می رفت می رفت می رفت… غافل از دلی که جا مانده بود!
yedokhtare 웃
کسی از تو میرود و بعد، تو دلت میخواهد از همهی دنیا بروی….
yedokhtare 웃
گـــاهــی .. خـــوب اســت .. در کـمـی بــــاز بــــاشـد ! حـتّـی , بــــرای ِ کــسـی کــه .. مــی دانـــی .. نــــمی آیـــد .........!!!
yedokhtare 웃
یـــک گـــوشــ ه یِ دنج.................یـــک نقطـــــ ه........... یــک عــــآلمـ ه بغض ...........یــک دنیـــآ حــرف........... یـــک دلِ شکـــستـــ ه و بــی نـــهآیَت خــــآطره... کــــآ[!]ت بـــرآیِ جـــوآن مـــرگ شدن!
yedokhtare 웃
@خودم ..........همیشه لازم نیست کسی را که دوستش داری،بهش بگی یا بفهمونی بهش،کافی تنها دعاش کنی پیشه خدا
yedokhtare 웃
@ م ........... عادلانه نیست پسرک! این ھم ه راه ھایی که طی میکنم برای رس یدن به تو و آن ھمه به بیراھه زدن ھایَت محضِ ندیدنِ من
yedokhtare 웃
با فکر اون خواب رفت تو بغل یکی دیگه از خواب پرید ...! به یاد اون تو بغل یکی دیگه گریه کـرد ... دستای اونو میخواست تا اشک هاشو پاک کنه ، اما دستای یکی دیگه اشکاشو پاک کرد ...! " اون هم به خودش ، هم بهیکی دیگه ظلم کرد ..."