yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
وای ... از روزی که خُدا را صدا زَنَم ... اِبلیس پاسخم را دَهد ...!
yedokhtare 웃
حـرف تـازه ای بـرایِ گـفـتـن نـدارم . . در مـن زنـی زنـدگـی مـی کـنـد کـه بـرایِ روزهـایِ مُـرده اش کـفـن مـی دوزد و فـکـر مـی کـنـد کـه چـقـدر شـبـیـه شـده بـه آدمـک چـروکِ تـویِ آیـنـه . . و چـقـدر سـقـف ایـن اتـاق کـوتـاه اسـت . . .
yedokhtare 웃
بــعـضـی ها باهات کاری میکنند که یادآوری تمام لطفهایی که در حقشون کردی به شدت از خودت متنفرت میکنه !!!
yedokhtare 웃
بالاتر از سیاه ... رنگ نیست ... ولی ... روزگار هست ...
yedokhtare 웃
"دانـــــی کـــــه چـــــرا راز نَهـــــان با تــــــو نگویم؟ طوطـــــی صفتـــــی طاقــت اَســـــــرار نَداری" مخــــــاطبِ خاص
yedokhtare 웃
هر چه هستی باش اما کاش....! نه نه جز اینم آرزویی نیست هر چه هستی باش اما باش!!!
yedokhtare 웃
زنـدگــی یـعـنـی تـاوان . . . تـاوان لذت هایی کِه نَبردیم . . .
yedokhtare 웃
و من مانده ام مـــــات؛ گیـــــج کـــــه چرا عُـــــمر تمـــــام خوشـــــی های من اینقدر کوتـــــاه است ...
yedokhtare 웃
زمـآنــے {شعـر} مـےگـفتـَمـ بـَرــآے غـٌربـَتــ بـآرـــآטּ وَلــے פـآلــآ פֿـوבمـ تنهـآتـَرمــ تـنهــآتـَر اَز بـآرــــآטּ . . .!!
yedokhtare 웃
دل من یه روز به دریا زد و رفت / پشت پا به رسم دنیا زد و رفت زنده ها خیلی براش کهنه بودن / خودشو تو مرده ها جا زد و رفت . . .
yedokhtare 웃
بوی رویا می دهد... چشمانت را می گویم... پلک نزن... خواب مرا می شکنی! ....