√ ∂нαмε
بعد از رفتنت ...پدر مرا در اتاقی قرنطینه کرد ...تا بیماری به تن خواهرانم سرایت نکند ...ومن در تنهایی اتاق ...روزها را به شب ها ...و شب ها را به روزها ...قالب میکردم ... تا تقویم به روی میز ورق بخورد ...بعد از رفتنت ...دیوارهای اتاق دیگر سفید نبود ...وخون چکه میکرد از دستگیره ها ...از حلقه ای که میان انگشتم زار میزد ...دکتر گفت دیگر نبضش نمیزند ....!!! مادرم گریه کرد ...وپدر به او قول داد به فکر قلب تازه ای برایم باشد ....اما شب ...با چند قفل برگشت ...قفلی بر ابرو ...قفلی بر نجابت ...قفلی بر ...ومن برای اولین بار بعد از رفتنت خندیدم ...به تلاش مذبوحانه ی پدر برای حفظ نداشته ها ...!!! بعد از رفتنت درست خاطرم نیست ...دفتر خاطراتم را از پنجره بیرون انداختم ...یا پنجره را از میان دفترم ...میخواستم رد پایت در نوسان زمان گم شود ...بعد از رفتنت ...روزی دلم از تنهایی خسته شد ...وتنم از قلاب کمربند پدر...خواهرانم کل می کشیدند ...وقطره های اشک روی ...سفید ی کفن نقش می انداخت ...
این ارسال را بازنشر کرده است.