2yousef
دوباره سکوت دوباره تنهایی دوباره من ویک دنیا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است به اندازه غم یک گل پژمرده به اندازه سوز تب یک دشت باران نخورده به اندازه اندوه یک مرغ در قفس دوباره صورتم نم اشگ را حس کرد دوباره باران را به انتظار نشسته ام دوباره درد رابه مداوا نشسته ام دوباره دلشوره به دل نهفته ام دوباره می خواهم به سوی تو بیایم دوباره دلم هوای تو را کرده
2yousef
چراغ ریشه های جهل همچنان آویز است به غفلت و به اصرار بر سر درِ شهر و پنهان در پشتِ پرده آذین عقلِ خردمند . تمنایی در آیین پرستش به عادتِ دیرین ، در چپاولِ بی بنیه جماعت ، در خیالِ آخرتِ نیک ، افسوس این سرزمین برنمی تابد سلیم عقلِ پویا را!
2yousef
دل پر کینه ات آرام می گیرد اگر
2yousef
از انسانها غمی به دل نگیر.زیرا خود نیز غمگینند.با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند…. دکتر شریعتی
2yousef
روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ؟ حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . . . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و … … … … … … … رفت . . . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود .
2yousef
نه از خاکم نه از بادم
نه در بندم نه آزادم
نه آن لیلاترین مجنون
نه شیرینم نه فرهاد
فقط مثل تو غمگینم
فقط مثل تو دلتنگم
اگر آبی تر از آبم
اگر همزاد مهتابم
بدون تو چه بی رنگم
بدون تو چه بی تابم
2yousef
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست
2yousef
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
2yousef
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
2yousef
مگسی را کشتم / نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم ای دو صد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم مرحوم حسین پناهی
2yousef
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد / بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد / دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد / خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد/ خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد / سوختم آنگونه در تب، آه از یارم بپرس / دستمالِ تببُر نمدار آرامم نکرد / ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت / عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
2yousef
درجلسه امتحان عشق....... من ماندم ویک برگه سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهائی ودلتنگی درد دل من در این کاغدکوچک جا نمیشود دراین سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند وبرگه سفیدم .....! عاشقانه قطره ها را به آغوش میکشد عشق تونوشتنی نیست !
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
14 سال و 11 ماه و 4 روز و 4 ساعت و 19 دقيقه قبلحق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا»به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست