zoha-persia
ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺷﻤﺎﻝ ، یکی ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﻠﺪﻡ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﻗﺎﺳﻤﯽ ﺑﭙﺰﻡ … ﺁﻗﺎ ﭘﺨﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺭﻩ … ﯾﺎﺩﻣﻪ ﺭﯾﺨﺖ ﺗﻮ ﺩﺭﯾﺎ ﻓﺮﺩﺍﺵ ۱۷ ﺗﺎ ﻧﻬﻨﮓ ﺗﻮ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﺑﺮﯾﺘﺎﻧﯿﺎ ﺧﻮﺩ ﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ
zoha-persia
ﺑﭽﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﻢ ﻧﺸﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺍﻟﮕﻮ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻥ
zoha-persia
ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻩ ﺍﺯ ﻫﻨﺪﺯﻓﺮﯼ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻪ ﺑﻪ ﺣﻖ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺯ ﻋﺰﯾﺰ
zoha-persia
ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻭﺭﺷﻮﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻥ ؛ ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﺭﻓﺘﻦ ،
ﻣﺮﺩﻡ ۱۰ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﮐﻨﻦ ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﻣﺴﺎﺑﻘﺎﺕ ﺑﻮﮐﺲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺭﺍﻧﺪ ﺩﻭﻡ ﻫﺴﺘﻦ
zoha-persia
سهم “من” از “تو” عشق نیست ، ذوق نیست ، اشتیاق نیست همان دلتنگی بی پایانی ست که روزها دیوانه ام می کند !
zoha-persia
سلام ای طراوت همیشه ، دوست دارانت را دریاب ، ما آن بی دلانیم که دل خود را در افق های آبی ات می جوییم !
zoha-persia
دوستی ها کمرنگ ، بی کسی ها پیداست / راست گفتی سهراب ، آدم اینجا تنهاست
zoha-persia
خاطره ها را رشوه میدهم به روزهایم تا از بی تو بودن صدایشان در نیاید !
zoha-persia
کاش می گفتی دوستت دارم… قلبم می ریخت… تکه های پازل را با هم از زمین برمیداشتیم و پازل را با هم از اول می چیدیم و تو میدیدی که تکه گم شده اش بودی… گر تو را با ما تعلق نیست ، ما را شوق هست / ور تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست
zoha-persia
نویسنده ها “سیگار” می کشند شاعرها “هجران” نقاش ها “تابلو” زندانی ها “تنهایی” دزدها “سرک” مریضها “درد” بچه ها “قد” و من برای کشیدن ، “نفسهای تو” را انتخاب می کنم …
zoha-persia
من از حرارت چشمانت یخ میزنم و از سرمای نگاهت آتش میگیرم … مردانگی های تو فیزیک را هم نابود میکند ، من را که دیگر هیچ !
zoha-persia
تقسیم میکنم ، سهم روزهای آینده ام را … یا در کنار تو یا در یاد تو …
zoha-persia
زنـــدگی بهانه استـــ من هوا را به امید همنفسی با تو تنفس می کنم