zoha-persia
تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ” تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ” تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ” تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ” تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ” ...تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ” تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ” تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . . بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . . به سلامتی هرچی پدرو ،مادره . . .
zoha-persia
حرفت قبول، لایق خوبی نبوده ام وقتی بدم، موافق خوبی نبوده ام حرفت قبول، هرچه که گفتی قبول، آه اما نگو که عاشق خوبی نبوده ام
zoha-persia
گلوی آدم را باید گاهی بتراشند تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود. دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند
zoha-persia
نرو نرو که جدا از تو ما نمی ماند بمان بمان که سر از تن جدا نمی ماند گلایه نیست اگر می زنی به نفرینم که آه بر تن آیینه، جا نمی ماند
zoha-persia
گلوی آدم را باید گاهی بتراشند تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود. دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند
zoha-persia
وقتی آغوشها هرزه طلب و ناباب . نابکار شدند. وقتی که خورشیدی را که میپرستیم بجای نور و حرارت زندگی آتش بر سرمان میبارد. وقتی عشقها محبتها و دوستیها دروغ بیفروغند.وقتی همه چیز از فریب و نیرنگ مایه و رنگ میگیرد … چه میتوان کرد؟ راستی چه میتوان کرد ؟ به چه کسی و به چه چیزی میتوان عشق داشت؟
zoha-persia
از سالها تقویم می ماند از من استخوانهایی که تو را …دوست داشتند
zoha-persia
عاشق محبوبش را مظهر تمام چیزهای برگزیده و نیکو می بیند و کم کم دایره عشق او از پرستش زیبایی در یک وجود تجاوز کرده بپرستیدن همه مظاهر طبیعت آغاز می نماید
zoha-persia
می دونی یه رابطه از کجا خراب میشه ؟؟ تو ناراحتش کنی ..یکی دیگه آرومش کنه ..
zoha-persia
فرهنگ لغات زنان : 1. آره يعني نه 2. نه يعني آره 3. ما با يد با هم حرف بزنيم يعني بشين فقط گوش کن 4. هر کار دوست داري بکن يعني بکن ولي بعد دهنت سرويسه 5. چقد منو دوست داري ؟ يعني يه گندي زدم مي خوام بگم 6. دو دقيقه ديگه حاضرم يعني دو ساعت علافي
zoha-persia
بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : كودك كه بودم مي خواستم دنيا راتغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد هاانگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گ رفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آ ستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ،شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!
zoha-persia
مورچه ها در هر شبانه روز 2 ساعت میخوابن........فک نمیکردم که واسه مورچه ها هم مودم کوچیکتر درس کنن تا شب زنده داری کنن