@mohammad-h تو بیمارستان که بودیم یه جانباز رو آوردن موجی بود . 20 سال با این درد زندگی کرده بود بستری که شد همسرش نشست کنارش و شروع کرد به گریه کردن پرستار پرسید چی شده ؟ با صورتی کبود و تنی رنجور پرسید : نمیشه خودم تو خونه مراقبش باشم ؟ پرستار گفت : باز حالش بد بشه کتکت بزنه چیکار میکنی ؟ در حالیکه چشمش به همسرش بود جواب داد : خوب منو بزنه بهتر از اینه که خودشو بزنه شوهرمه . عشقمه . دوسش دارم . و باز گریه کرد از پنجره به بیرون نگاه کردم آسمون هم تاب شنیدن نداشت . شروع کرد به باریدن.......
@negar میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلادتو معراج دستهای من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو من نمازم را پی"تکبیره الاحرام" علف می خوانم ، پی "قد قامت" موج کعبه ام بر لب آب ، کعبه ام زیر اقاقی هاست کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر "حجرالاسود" من روشنی باغچه است ... سهراب سپهری ..
صفحه ی سپید ( داستانی بسیار زیبا از جبران خلیل جبران ) ورق کاغذی که همچون برف سفید بود ، گفت :« من پاک و دست نخورده آفریده شده ام و تا ابد نیز پاکیزه باقی خواهم ماند .من ترجیح می دهم بسوزم و خاکستر شوم تا اینکه اجازه دهم تیرگی و تاریکی به من نزدیک شود و پلیدی ها و ناپاکی ها مرا لمس کنند . » شیشه ی دوات سخنانش را شنید و در قلب سیاهش به او خندید ، اما ترسید به او نزدیک شود . قلم ها نیز که رنگهای گوناگونی داشتند با شنیدن سخنانش هرگز به او نزدیک نشدند و بدین ترتیب ، ورق سپید همچنان پاک و دست نخورده باقی ماند . اما ، خالی از هر نوشته ای .
@•٠·˙علی . Áli . 7 •٠·˙ .... «نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تكرار شود، بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری باشید كه همان ولی فقیه است. دشمنان اسلام كمر همت بستهاند ولایت را از ما بگیرند و شما همت كنید تا كمر دشمنان #ولایت را بشكنید.» #شهید-علمدار
خیلی قشنگ بود بدنم مور مور شد
13 سال و 14 روز و 17 ساعت و 58 دقيقه قبلممنونم

13 سال و 14 روز و 8 ساعت و 27 دقيقه قبل