Kuzey
شاهــــزاده ی تمـــام قصه هـــــا هم که باشـــی
بایــــد برای شـــــاه شدن
زنـــــی را انتخاب کنـــــی
که ملکـــــه ی تمام قصه هـــــایت شود
♥ زیبایــــــی زن و مـــــرد بودن به باهم بودنشـــــــان است♥
Kuzey
فهمیده*ام که نفرت هم مثل دیگر احساسات مثل عشق ، قیمت دارد تنفر را هم نباید خرج هر کسی کرد . . .
Kuzey
در بستری از شعرهای ناگفته ام دراز می کشم. آب مرا که نه... شعرها را با خود خواهد برد.. روزی..جایی.. دست در آب فرو می بری.. مجنون خواهی شد!!
Kuzey
خُدايا مَن مــــــــ ـــــــيدانَم تُو هـَــ ــم ميدانــي کـه شُدَنــ ـــ ـــ ـــي نيست حَتـي اَگر مُعجِزه کُنــ ـــــــی باز هَم... او يِک آرِزوي ِمَحـــ ـــ ــــ ـــــال اَست
Kuzey
متنفرمــ از معـشوقے ڪـﮧ : اسمــ هرزگے هایـَـش را "آزاבے" بـگـذارב.... اسمــ نگرانے هایـتــ را "گیــر" و براے بے تفاوتے هایـَـش "اعتـمـاב" را بهانـﮧ ڪنـב....
Kuzey
بَچه کـــِ بودم ، بَستَنـــــے ام را گــاز مے زَدَنـد قیامَتـــ به پـآ میکردم ، چـه بیــــهوده بُزُرگــــ شُدم... حالا روحَــم را گـاز مےزنند ومن مےخندم!
Kuzey
چشام پر اشک بود
بلند شدم و یه راست رفتم سمت کمد
تنها یادگاری از تو
عطرت بود که روی پیرهنم جا مونده بود
سر کشیدم بوی نبودنت رو
Kuzey
تو با دلــتنگی های من،تو با این جـــــــــــ اده هم دستی تظاهر کن ازَم دوری،تــــــــــــظاهر میکنم هـــــــــــــ ستی گاهی اوقات باید بگذری و بگذاری و بروی ... وقتی می مانی و تحمل می کنی ، از خودت یک احمق می سازی!
Kuzey
هر بار کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم .... ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دستی است که بی بهانه رهایم کند ...
Kuzey
کنارتم تو اشک و لبخند ای عشق پاکم،کنارتم تو غم و شادی ممنون از این که به دله من این عاشقی رو هدیه دادی . . . اسمت رو که به لب میارم لحظه هام شیرین و عاشقونه میشه نگاهم میفته تو نگاتو،دلم برات دیوونه وار دیوونه میشه . . .
Kuzey
حتی اگر تمامی " سین" های خوب دنیا را در سفره داشته باشم چه لطفی دارد وقتی که آینه " نبودنت" را تکرار می کند و حافظ دست و دلش به فال نمی رود و من از نبودنت بر سر سفره پی به آمدن بهاری دیگر می برم چه سنگین اند بعضی ثانیه ها
Kuzey
مــَـن مــَـردَم . . . نه صورتم به ظریفی صورت توست نه پهنای دستانم قابل مقایسه با دستان کوچک توست ! من مــَردَم ، نمیتوانم غم هایم را زیر رژ لب های رنگی ام پنهان کنم . . . نمیتوانم دقایق دلتنگی ام را با بازی کردن موهای بلندم از یاد ببرم ! تمام لاک و لوازم آرایش و عشوه های نرم و نازکت را با غرور سنگی ام عوض نخواهم کرد . . . شاید ته ریش قشنگ و یک دستی نداشته باشم یا چشمان زاغی ام دلت را بزند . . . اما غرور مردانه ام دل هر مونثی را به وسوسه می اندازد !
Kuzey
روزهــاے بـارونـے رو خیلے “دوست دارَمـ”
مَعلومـ نمـےشہ مُنتظر تـاکـسے هَستے یا آواره خیابـونـہـا…
بُخار توے هَوا مـالِ سَـرمـاست یا دود سیگـار…
روے گـونہ اَت اَشکـہ یا دونہ هـاے باروטּ…!!!
Kuzey
زير ِ بـــــارآטּ مے ايستَم ميگويَند مــُـــב است ايـטּ روزهـــآ عشـــــق بازے زير ِ بارآטּ با اشڪ هاے ابـــــر .... בل نِمے سوزانَم بَراے ابرے ڪﮧ اَز شِدت گِريــﮧ بــﮧ هِقـــــ هـِــــق افتاده است בِلَم بَراے خُـــــوבَم مے سوزَد كه از فِشار בِلتَنگــــــے خيلي وَقت است نَفَسَـــــم بُريده بُريده و بَند است