Kuzey
هر آهنگی که گوش میدهم به هر زبانی که باشد بغضم را میشکند … نمی دانم بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است …
Kuzey
بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند ! اما…. از چشـــــم هایشان معـلـوم است که اشکــــی به بــزرگی یــک سـکــــوت ، گــــوشه چشـمـشان به کمیــــــن نشــستـه...
Kuzey
چه یه وجبــــ…
چه صــــد وجبـــــ…
تنهــــــایی یه دنیاستـــــــــــ!
Kuzey
پنجره را که باز می کنی دلم می آید و لبِ طاقچه ی نگاهت می نشیند! می بینی؟! دلم بی دام و دانه جَلدِ نگاهت شده است..!!!
Kuzey
قطع رابطه کردن با یه سری آدما؛ مثل باز کردن زیپ شلوار جین بعد از یه شیکمِ سیر غذا خوردنه..! آرامش بخشه شدید
Kuzey
دچارِ آن لحظه ام که بیایی و ببینی حرارتِ دوریَت بخارم کرده . . . دودی شده ام به تیرگیِ ثانیه هایِ دوری . . . تَه کشیده ام و برایِ گریستنت هم دیر شده باشد فرصتِ بدرقه کردنم را حتی دریغ کنم بِشَوم یک مشت علامتِ سوالِ لعنتی تا لمس کنی که چقدر کَمَت داشتم تا درک کنی چقدر عذاب داشت بازی کردن به رسمی که ابلیس هم تحملش را نداشت انتظار و دوری بازی بینِ شیشه و تیغه . . .
Kuzey
هـر روز ع ـآشقـآنـﮧ تـر مـﮯ نـویسـم
تـآ تمـآم ِ زنـآלּ ِ ایـن سـرزمیـלּ...
||تـب ڪـنـنـב||
בر حسـرت ِ בـآشـتـלּ ِ مع ــشوقـﮧ اﮯ
شبیـﮧ{تـ ـو}
Kuzey
سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی و گاهی آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی . . .
Kuzey
هر کسی برای خودش خیابانی دارد، کوچه ای، کافی شاپی و شاید عطری، که بعد از سالها خاطراتش گلویش را چنگ میزند...
Kuzey
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را کاشکی میدیدم.. شانه بالا زدنت را، بی قید و تکان دادن دستت که، -مهم نیست زیاد- و تکان دادن سر را که، -عجیب! عاقبت مرد؟ - افسوس! کاشکی می دیدم..
Kuzey
آی دنیـــــا
خراب بشی یه جوری که هیـــچ وقت نشه درستــت کرد!
Kuzey
کودکانه پای می کوبمُ فریاد میکشم : قهر قهر تا روزِ قیامت . . .
می دَوَم , فرار می کنم از "تو" !!!!
تو اما آرام ایستاده ای , "لبخند" بر لبانت !!!!
من پُر از دلهره ی رفتَنَت , مدام بر میگردم تا مطمین شوَم هنوز "نگاهَت "بدرَقه ام می کنَد . . .
"چشمانَت" را رویِ هم می گذاری , من پُر از التماس میایستیم , بر میگردم سویِ "تو" !!!
میرسَم روبه رویَت , پُر از "خواهش" , دستانَم را به "گرمی" میفِشاری !!!
"لبخند" بر لبانت . . .
Kuzey
روزگاری خواهد رسید که دلتنگم خواهی شد گوشهایت , زمزمه ی نفس هایم را تمنا خواهند کرد چشمانت ,دربه درِ دیدنِ سپیدیِ لبخندهایم خواهند شد و من , نخواهم بود . . . تنها تو خواهی بود و تنهاییَت . . . بی حضورِ من ! خلوتت را با تاریکی تقسیم خواهی کرد کمبودم را با داغِ سیگارهایت و تلخیِ قهوه ها , دردِدل خواهی کرد . . . بی حضورِ من ! روزگازی خواهد رسید که گذر کردنم از خیالت را روزی صد مرتبه آرزو خواهی کرد ومن , نخواهم بود !
Kuzey
هے رفیق زیاבے פֿـوبے نکن... انساלּ است .... {فراموشڪار} است ازتنهاییش ڪـﮧ בربیاید...تنهاییت را בور مے زنـב پشت مے ڪنـב بـﮧ تو .... بـﮧ گذشتـﮧ اش حتے روزے میرسـב ڪـﮧ بـﮧ تو مے گویـב ×شـــُما× ؟
Kuzey
تـقـصـیـرِ مـن چـهـ بـود ؟ آنـقـدر لـبـاس ِ مـردانـگـی بـرازنـده ات بـود کـهـ حـتـی خـــُــدا هـم نـفــهـمـیـد پـشـت ِ آن لـبـاس ِ مـردانـهـ چـهـ مـوجـود ِ نـــــامـردی آفـریـده اسـت !!