Kuzey
تــو برو.. مـــــن هــــمــ بـرایـــ اینـــکــ ه راحـتـــــــ برویــ میـــــ گویــمــ: باشد...برو...خــــیــالیـــ نیــستــــــ!!! امــا کیــســتـــــ کــ ه نــدانــد.... بیـــ تـــو تـــنــهــاچیـــزیـــ کـــ ه هســتــــ... خیــــال تـــوستــــــــــ...
Kuzey
وقـتـی مـــــردی مـیـگـویـد : " دلـم بـرایـت تــنــگــــ شـده ... " یـعـنـی " دوسـتـت دارد ... " اگـر بـگویـد " دوسـتـت دارد ... " یـعـنی " دلــش بـرایـت تــنــگـــ خـواهـد شـد ... " ! جـمـلـه ی " دلـم بـرات تــنــگـــ شـده " بــرای مـرد عـمـیـق تـر از تـمـام اقـیـانـوس هـاسـت ... فـهـمـیـدن مــرد سـخـت نـیـسـت ... فـقـط بـایـد صـدای ضـربـان قـلـبـش را شـنـیـد کـه عـاشـقـانـه مـی طـپـد ....... نـــــه بــی دلـــــیـــل . . .
Kuzey
گفته باشم ! من درد میکشم تو اما چشم هایت را ببند سخت است بدانم می بینی و بی خیالی . . .
Kuzey
می دونی چیه رفیق !؟ حکایت زندگی ما شده مث “دکمۀ پیرَن” اولی رو که اشتباه بستی تا آخرش اشتباه می ریبد بدبختی اینه که زمانی به اشتباهت پی می بری که رسیدی به آخرش . . .
Kuzey
همیشه دور نما ها خواستنی ترند مثل سراب مثل فردا مثل تو . . .
Kuzey
تنهایی ؛ همیشه بد نیست ، شاید یه فرصتیه برا اینکه ، قدر لحظه های خوب و شلوغ و شاد زندگیت رو بدونی ... شایدم اینقدر گُلی ؛ که کسی هم قد تو نیست ، برا بودن کنارت ...
Kuzey
دختره از پسره پرسید من خوشگلم؟ گفت نه . گفت دوستم داری؟ گفت نوچ گفت اگه بمیرم برام گریه میکنی؟ گفت اصلا دختره چشماش پر از اشک شد. هیچی نگفت پسره بغلش کرد گفت: تو خوشگل نیستی زیبا ترین هستی. تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم چون من هم می میرم.
Kuzey
عمریست غم و درد نشانم داده در آتش سینه اش امانم داده رنجور ترین درخت باغش هستم هر بار مرا دیده تکانم داده
Kuzey
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچنان که تارو پود قلب من از هم گسست می روم با زخم هایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمد آشیانم را شکست می روم اما نگویی بی وفا بود و نماند از هجوم سایه ها دیگر نگاهم خسته است راستی : یادت بماند از گناه چشم تو تاول غربت به روی باغ احساسم نشست طرح ویران کردنم اما عجیب و ساده بود روی جلد خاطراتم دست طوفان نقش بست
Kuzey
همیشه در سختی ها به خودم میگفتم : ” این نیز بگذرد . . . ” هنوز هم میگویم . اما حال میدانم آنچه میگذرد عمرِ من است ، نه سختی ها !
Kuzey
درنگ
عجب دنیای عجیبیست !
رفتن و ماندن من به یک نقطه بند بود !
زمانی که گفتی” برو ”
چقدر عاشقانه می شد ، اگر نقطه اش بالا بود . . .
Kuzey
و " ن " .... حرف آخر باران است.... آنجا که نام من با آن آغاز می شود.... و من عاشق باران بودم....... اما اکنون.... دراین حسرتم .... که چرا نامی دارم .... هم وزن باران دلتنگی؟!؟!؟.. باران کـه میبـارد...... دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود..... راه می افـتم ... بـدون ِ چـتـر ... من بـغض می کنـم ....آسمـان گـریـه ..
Kuzey
غَمگـ ـینَم . . . هَمآنَندِ مـآهـے ! وَقتـے تـُنگـَش رآ کِنآرِ دَریآ گـُذآشتـﮧ بـ ـآشَند . . .
Kuzey
بـــی حـــس شـــده ام از درد! از بغـــــض! فقـــط گـــاهــــی ، خــــط اشـــکــــــی ... می ســـوزانـــد صـــــورتــــــم را !!! بـــه طـــور کـــامــلــاً تلــخــــی آرومـــــم ...!
Kuzey
همیشـــه نمــی شود زد به بــی خیـــالــی و گفــــت : تنهــــا آمده ام ؛ تنهـــا مـــیروم ... یک وقـــت هــایــی ! شایـــد حتـــی برای ساعتـــی یا دقیــقه ای ؛ کم مــی آوری ... دل وامانـــده ات یــک نفـــر را مـــی خواهــد ! که عاشقانه دوسش داری ... !!!