Kuzey
اینجـــآ زَمیـــن اَســـتــ رَســمــِ آدمهــآیَشــ عَجیــبــ اَســتــ اینجــآ گـُـم کــه بِشـَـوی بـِـه جــآی اینــکه دُنبــآلتــ بِگـَـردَند فرآموشـَـتــ می کُننـَـد عآشـِـق کــه بِشـَـوی بــه جــآی اینــکه دَرکــَتــ کُنــند مُتَهَمَــتــ می کُننــَد فَرهَنــگــِ لُغــتــِ اینجــآ چیــزی از عِشــــــق و اِحســــــآس وغــُــــرور سـَـرَش نِمی شـَـوَد زیــآد کــه خــوبــ بآشــی زیــآدی می شـَـوی زیــآد کــه دَمِ دَســتــ بآشــی تِکــــــرآری می شـَـوی زیــآد کــه بِخَنــدی بَرچَســبـِـ دیوآنـِـگی میخـُـوری و زیــآد کــه اَشــکــ بِریــزی… عآشــِــــقی..!! اینجــآ بآیــد فـَـقـَــــــط … بــرآی دیگــرآن نَـفــَــــس بِکِشــی
Kuzey
به گــــوش خـــدا برسانــید آدمِ ایـــن حـــــوّا سالهاســـت که رفتهـــ است این حوّایــــ تنها را برگردانــــ پیشــــ خودش بهشتشــــ را نمی خـــــــــــــــواهد به جهنــــــــــــمش هم راضیـــــــــ هر جایی باشد به جز این دنــــــــــــیا این دنیا زیادی بوی آدمـــــــــــــ گرفتــــــه است
Kuzey
خدایا … من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه حالا یادت آمد من کی هستم خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم منم بنده ی تو…
Kuzey
نه تو می مــانی و نه انــدوه و نه هیچیـــــک از مردم ایــــن آبادی… به حباب نگـــــران لب یک رود قســــم، و به کوتاهــــی آن لحظه شـــــادی که گذشت، غصــــه هم می گــــذرد، آنچنــــانی که فقط خاطــــره ای خواهـــد ماند… لحظه ها عریاننــــد. به تن لحظـــه خود، جامه انــدوه مپوشان هرگــــز “سهراب سپهری”
Kuzey
در دنیایی که همه یا گوسفندند یا گرگ ترجیح میدهم چوپان باشم همدیگر را بدرید من نی میزنم…
Kuzey
لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا بدان روزی انقدر شرمنده خواهد شد که برای پاسخ به لبخندهایت به تمام سازهایت خواهد رقصید چارلی چاپلین
Kuzey
لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا بدان روزی انقدر شرمنده خواهد شد که برای پاسخ به لبخندهایت به تمام سازهایت خواهد رقصید چارلی چاپلین
Kuzey
مــــرد مرد که تـــــــو باشی , زن بودن خوب است! از میان تمام مذکرهای دنیا فقط کافی ست پای تــــــو در میان باشد, نمیدانی برای تـــــو خانوم بودن چه کیفی دارد…!
Kuzey
نمیدانم عشق من تاریخ مصرف داشت … یا … لیاقت تو … ؟؟؟ . . اگر به کسی بیش از حد بها بدی ، حتما بعدها بدهکارش میشی … ! . . همیشه اقرار می کرد که دوستم دارد ، اما غافل بودم از اینکه می گوید اغراق می کنم که دوستت دارم ! . . . تقصیر خودمونه … بعضی ها عددی نبودند و ما آنها را به توان رساندیم !
Kuzey
خــــوب میــــدانـــم
آخـــر یــــک روز خفـــه میشــــوم
از بــــس دردهـــایــــم را
نجویــــده قــــورت میـــــدهم
Kuzey
مـــن آروزهـــایـــم را از کـــی بخـــواهـــم؟؟ از تــــو؟ نــــه از تــــو نبـــایـــد چیـــزی خواســــت !! مــــی دانــــم!! صبــــر کــــن ! چســـب زخـــم چــــی؟ ایــــن یکــــی را کــــه مـــی شـــود خـــواســـــت؟؟ هــــرچنــــد بـــی فـــایـــده اســــت بــــه گمــــانـــم ایـــن را هــــم نــــداری!! کـــــاش کســــی بــــود تمـــام غصــه هایـــم را یــک جـــا قـــورت مـــــی داد !!
Kuzey
زندگی یعنی : ناخواسته به دنیا آمدن مخفیانه گریستن دیوانه وار عشق ورزیدن و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن .
Kuzey
چه اشتباه بزرگیست !
تـلــخ کردن زندگیمان
برای کسی که در دوری ما
شیرینترین لحظات زندگیش را سپری می کند
Kuzey
منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش اشکهایت را با دستان خودت پاک کن چون همه رهگذرند