Kuzey
آنقدر خوب هستم که ببخشمت … اما … آنقدر احمق نیستم که دوباره به تو اعتماد کنم !
Kuzey
لاک غلط گیر را برمی دارم و “تو” را از تمام خاطراتم پاک می کنم … “تــــــــــــو” غلط اضافیِ زندگیم بودی …
Kuzey
مشترکم بودی که در دسترس نبودی ! خاموشت کردم تا ابد …
Kuzey
یه خط داشت اما هفت خط بود … به همین سادگی !!!
Kuzey
این عشق برای من هیچ نداشت اما.... گلهای بالشم را " باغبان " خوبی بود اشک های هر شب من...!!!
Kuzey
رسم این دنیا واسه عاشق ها عجیبه ... عاشق همیشه میون ادما غریبه ... اونکه دلش پاکه ، همیشه درگیر فریبه ...
Kuzey
ترنم باران را نصار چشمانت میکنم نازنینم تا شبنمی شود بر سرخی گونه هایت
و داغی بوسه ام برپیشانی ات به یادگار میگذارم
و دست نوازشم رابه موهایت هدیه میکنم
***تا عمر داری مرا از خاطر نبری***
Kuzey
كاغذهای سفید دفترم هرگز برای نوشتن دلتنگی هایم کافی نيست...
Kuzey
پس از گذشت دردها زمان به پایان رسید تنها در گوشه افتاده خیس باران عرق،غرق در خون و عطش بس تنها ماندم کس نیامد رفیق تمام راهم کجاست؟کاش آید سراغم بس ماندم اوهم نیامد! اری قسمت مایارشدن بافرشته "م"است در بیابان زیر خورشید سوزان باپلکان بسته وتن خسته تکیه به درخت امید نه،در خیال امدن ناگاه سایه ای پوشاند م به امید دیدن لکه ابری در اسمان ،چشمها روبه ازشدن کشید نه!انگاراشتباه سهم خیال من است انتظار به پایان رسید امدسراغم فرشته :م: پرسید زجسم ،خسته ام گفتم توخواهی روح من،چه خواهی که پرسی جسم من ! بگفت اخر هر چه گشتم ندیدم از تو روحی گفتم روح من با یار هاست،یاری که از همه با وفاتر است بگفت ان که گویی نگذاشت برای تو روحی (دردوغم ها) گفتم توخود بامن نبودی هیچ گاه چگونه خواهی بری ان را یکجا ان سهم اوست حق دارد برد ان را بدون گو
Kuzey
سوت و کورم ! شو ق وشورم مرده است غم نشا طم را به یغما برده است عمر ما در کوچه های شب گذشت زندگی یک دم یک دم! به کام ما نگذشت
Kuzey
از غم حرف می زنم چونکه ارامم می کند از خوشی نمی گوییم چونکه تنهایم می کند از خدا می گوییم چونکه جدایم می کند از جدایی می گوییم چونکه رهایم می کند از رهایی می گوییم چونکه فنایم می کند از فنایی می گوییم چونکه با غم اشنایم می کند
Kuzey
اینو دیگه باورم شده که هیچکس لایق دوست داشتن نیست ... همه لاشی بازیُ ذوست دارن...!
Kuzey
انگشتانم را فرو می برم در چشمانم …
این سد اگر فرو بریزد ، دنیا را آب خواهد برد …
Kuzey
یه روزی من بودم نفسش ولی بعد شدم عامل تنگی نفسش رفت سراغ یه نفس تازه !!!
Kuzey
سرسوزنی اگر مرا میخواست ، زمین و زمان را به هم میدوختم !