Kuzey
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست كشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.
Kuzey
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزیدم... بس كه این كوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد... خسته شدم بس كه تنها دویدم... اشك گونه هایم را پاك كن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گریه كردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم... خسته شدم بس كه تنها ایستادم
Kuzey
هر روز بر روی دلــــم می نویسم: ” عاشــــقی تا اطلاع ثانــوی ممنــــــــوع ” به رویـــــای با تـــــو بودن که می رسم دیــــگر بـــــار دلـــــم می لـــــرزد …
Kuzey
این روزها... تلخم! تلخ... تلخ می نویسم... تلخ فکر می کنم... این روزها... دست برداشته ام از توجه بی وقفه به حضور آدم ها...! پرهیز می کنم از ثبت وجودهایی که ماندگاری ندارند! این روزها... تلخ تر از همیشه... از همه ی آدم ها بریده ام!
Kuzey
یکنفر در همین نزدیکی ها چیزی به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است … خیالت راحت باشد آرام چشمهایت را ببند یکنفر برای همه نگرانی هایت بیدار است یکنفر که از همه زیبایی های دنیا تنها تو را باور دارد …
Kuzey
دیگه حتی وقتی کسی میگه "میرم تا سر کوچه و برمیگردم" باور نمیکنم که برمیگرده
Kuzey
تلخ ترین قسمت زندگی اونجاست که آدم به خودش میگه : چی فکر میکردیم و چی شد...!!
Kuzey
دو وقــت دلــم مــي گــيــرد .. يكــي وقتــي بــا "بــــلــــه" جــواب مــي دهــي يــكــي وقــتــي "شــــمــــا" صــدايم مــي كــنــي ..!!! چــگــونه صــدايــت كنــم كـه بــا "جــــانــم" جــواب دهــي؟ و "تــــو" صــدايــم كــنــي؟!!
Kuzey
کاش آدم ها یکم جرات داشتن … گوشی رو برمیداشتن و زنگ میزدن و میگفتن : ببین ؛ دلم واست تنگ شده ، واسه هیچ چیز دیگه ای هم زنگ نزدم … !
Kuzey
و امان از این بوی پاییزی و آسمان ابری که آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچ کس دیگر فقط میداند که هرچه هوا سردتر میشود دلش آغوش گرم میخواهد
Kuzey
تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو دردش متفاوت باشد ویرانم می کند من از دست رفته ام ، شکسته ام می فهمی ؟ به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛ اما اشک نمی ریزم پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند
Kuzey
خــوب ِ مــن ، همین جا درون شعرهایم بمان تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛ من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم
Kuzey
چرا بودنت راست و ریست نمـــی شود ؟! من که تمام پازل های تنهایـــی ام را درست چیده ام . . .
Kuzey
از یه جایی به بعد آدم دیگه دوست نداره همه چی درست بشه ، دوست داره همه چی تموم بشه